
مشارکت هفتگی
از همون شب همه چیزعوض شد
شهادت صوتی
0:00 / 0:00
یه دعا… یه اتفاق عجیب که هیچکدوممون فکرشو نمیکردیم.
مامانم چند سال بود زانوش خیلی اذیتش میکرد اینقدر که شبا اصلا نمتونست بخوابه. دکترها هم گفته بودن باید عمل کنه، اما خودش همیشه از عمل میترسید. یه روز به بچههای مشارکتمون گفتم میخوام مامانم رو بیارم تا براش دعا کنیم.
اون شب برام عجیب بود. همه با هم براش دعا کردیم. چند روز بعد مامانم گفت: «زانودردم خیلی کم شده… دیگه نصف شب از درد بیدار نمیشم.» حتی گفت بدون عصا هم راحتتر راه میره.
برای من این اتفاق یه شفا واضح بود. جلال بر خدایی که شنید و مامانم رو بلند کرد.



