امید زنده · هفته ۲

با امید زنده در شرایط سخت ادامه دهیم

٣١ خرداد الی ۶ تیر · ۷ بخش
۱
بخش ۱ / ۷
خوش‌آمد

خوش آمدگویی

دعا
از شخصی بخواهید که برای شروع جلسه دعا کند.

شهادت
در هفته‌ایی که گذشت کجا برای شما سخت بود که با امید ادامه دهید؟

شروع گفتگو
از زمان  بچگیتان چه آرزوهایی داشتید که همیشه امیدوار بودید اتفاق بیافتند؟

اجازه دهید هر شخص تجربه‌های شخصی‌اش را با شما در میان بگذارد.

۲
بخش ۲ / ۷
پرستش

پرستش

همراه با ویدیوی زیر با یکدیگر پرستش کنید.

تماشای ویدئو

اگر کسی از اعضای گروه شما سازی می‌نوازد از متن سرودها همراه با آکورد که در زیر قرار دارد استفاده کنید تا پرستش زنده داشته باشید.

تنها نیستم همیشه تو با منی

تنها نیستم همیشه تو با منی https://www.kalameh.com/sites/default/files/songs/lyrics/Tanha%20nistam.pdf

خداوند عیسی عدالت ما ( ای شبان اعظم گله )

خداوند عیسی عدالت ما ( ای شبان اعظم گله ) https://www.kalameh.com/sites/default/files/songs/lyrics/shabane%20azame%20gale.pdf

۳
بخش ۳ / ۷
کلام

مطالعه کلام

کلام · پیدایش٣٧

رؤیاهای یوسف

یعقوب در سرزمین کنعان که سرزمین غربت پدرش بود، ساکن شد. این است تاریخچۀ نسل یعقوب: یوسف که هفده سال داشت، با برادرانش گله را شبانی می‌کرد. آن جوان با پسران بِلهَه و پسران زِلفَه، همسران پدرش، به سر می‌برد. او از کارهای بد ایشان پدر را آگاه می‌ساخت. اسرائیل یوسف را بیش از همۀ پسران دیگرش دوست می‌داشت، زیرا پسر ایام پیری او بود؛ و برایش پیراهنی فاخر تهیه کرد. اما چون برادران یوسف می‌دیدند پدرشان او را بیش از همۀ برادرانش دوست می‌دارد، از یوسف نفرت داشتند و نمی‌توانستند با او به سلامتی سخن گویند. و اما یوسف خوابی دید و چون آن را برای برادرانش بازگفت، نفرت آنان از او فزونی گرفت. او به برادرانش گفت: «به خوابی که دیده‌ام گوش فرا دهید: اینک ما در مزرعه، بافه‌ها می‌بستیم که ناگاه بافۀ من بر پا شده، بایستاد و بافه‌های شما بر بافۀ من گرد آمده، در برابر آن تعظیم کردند.» برادرانش گفتند: «آیا براستی بر ما پادشاهی خواهی کرد؟ و آیا حقیقتاً بر ما فرمان خواهی راند؟» پس به سبب خوابها و سخنانش، از او بیشتر نفرت داشتند. آنگاه یوسف خوابی دیگر دید و آن را برای برادرانش بازگو کرده، گفت: «اینک خوابی دیگر دیده‌ام: هان خورشید و ماه و یازده ستاره در برابر من تعظیم می‌کردند.» اما چون آن را برای پدر و برای برادران خود بازگفت، پدرش او را توبیخ کرد و گفت: «این چه خوابی است که دیده‌ای؟ آیا براستی مادرت و من و برادرانت آمده، در برابرت تعظیم خواهیم کرد؟» و برادرانش بر او حسد ورزیدند ولی پدرش آن امر را به‌خاطر سپرد.

فروخته شدن یوسف به دست برادرانش

باری، برادران یوسف برای چوپانی گله‌های پدر، به شِکیم رفته بودند، و اسرائیل به یوسف گفت: «چنانکه می‌دانی، برادرانت در شِکیم به چوپانی گله مشغولند. بیا، تا تو را نزد آنان بفرستم.» یوسف گفت: «لبیک.» پس به وی گفت: «اکنون برو و از سلامتی برادرانت و سلامتی گله آگاه شو و برایم خبر بیاور.» آنگاه یوسف را از وادی حِبرون روانه کرد. چون یوسف به شِکیم رسید، مردی او را در صحرا سرگردان یافت و از او پرسید: «چه را می‌جویی؟» پاسخ داد: «برادرانم را می‌جویم. تمنا دارم به من بگویی کجا چوپانی می‌کنند؟» آن مرد پاسخ داد: «از اینجا کوچ کرده‌اند. زیرا شنیدم که می‌گفتند: ”به دوتان برویم.“» پس یوسف در پی برادران رفت و آنان را در دوتان یافت. آنها او را از دور دیدند و پیش از آن که نزدیک ایشان بیاید، دسیسه کردند که او را بکشند. و به یکدیگر گفتند: «اینک آن صاحبِ خوابها می‌آید! اکنون بیایید او را بکشیم و در یکی از این گودالها بیفکنیم و بگوییم جانوری درّنده او را خورده است. آنگاه ببینیم خوابهایش چه می‌شود.» اما چون رِئوبین این را شنید، او را از دست ایشان رهانید و گفت: «جانش را نگیریم.» و رِئوبین بدیشان گفت: «خون مریزید. او را در این گودال که در صحرا است بیفکنید، ولی دست بر او دراز مکنید.» این را گفت تا یوسف را از دست آنان برهاند و نزد پدر بازگرداند. پس چون یوسف نزد برادران رسید، پیراهن فاخر را که در بر داشت، از تن او به در آوردند و او را گرفته، در گودال افکندند. گودال خالی و بی‌آب بود. آنگاه به غذا خوردن نشستند، و چون سر برافراشتند کاروانی از اسماعیلیان را دیدند که از جِلعاد می‌آمد. آنها بر شترهای خود، بارِ صَمْغِ خوشبو و بَلَسان و مُرّ داشتند که به مصر می‌بردند. یهودا به برادران گفت: «از کشتن برادرمان و کتمان خون او چه سود؟ بیایید تا او را به اسماعیلیان بفروشیم و دستمان را بر او دراز نکنیم؛ زیرا او برادر ما و گوشت تن ماست.» برادرانش پذیرفتند. پس چون بازرگانان مِدیانی می‌گذشتند، برادران یوسف او را کشیده، از گودال بر‌آوردند و به بیست پاره نقره به اسماعیلیان فروختند؛ ایشان نیز او را به مصر بردند. چون رِئوبین به گودال بازگشت و دید که یوسف در گودال نیست جامۀ خویش را چاک زد، و نزد برادران بازگشت و گفت: «پسرک آنجا نیست! حالْ من کجا بروم؟» پس پیراهن یوسف را گرفته، بز نری را سر بریدند و ردا را در خونش فرو بردند. و پیراهن فاخر را فرستاده، به پدر رسانیدند و گفتند: «این را یافته‌ایم. تشخیص بده که آیا ردای پسرت است یا نه؟» یعقوب پیراهن را شناخت و گفت: «ردای پسرم است! جانوری درّنده او را خورده است. به‌یقین، یوسف دریده شده است.» آنگاه یعقوب جامه بر تن چاک زد و پلاس در بر کرد و روزهای بسیار برای پسرش سوگواری کرد. پسران و دخترانش جملگی به تسلی او برخاستند، اما او تسلی نپذیرفت و گفت: «سوگوار نزد پسرم به گور فرو خواهم رفت.» و پدر یوسف بر او بگریست. در این ضمن، مِدیانی‌ها یوسف را در مصر به فوتیفار، که یکی از صاحبمنصبان فرعون و امیرِ قراولان دربار بود، فروختند.



 

کلام · پیدایش٣٩

یوسف و همسر فوتیفار

و اما یوسف را به مصر برده بودند. و مردی مصری، فوتیفار نام که یکی از صاحبمنصبان فرعون و امیرِ قراولانِ دربار بود، یوسف را از اسماعیلیانی که او را بدان‌جا برده بودند، خرید. خداوند با یوسف بود، پس او مردی کامروا شد و در خانۀ سروَر مصری خود ماند. و سرور یوسف دید که خداوند با یوسف است، و در هرآنچه می‌کند، خداوند او را کامیاب می‌گرداند. پس لطف او شامل حال یوسف شد و یوسف او را خدمت می‌کرد. فوتیفار او را بر امور خانۀ خویش برگماشت و هر چه داشت به دست او سپرد. از زمانی که فوتیفار یوسف را بر امور خانه و تمام اموال خویش برگماشت، خداوند خانۀ آن مصری را به سبب یوسف برکت داد. برکت خداوند بر همۀ اموال فوتیفار، چه در خانه و چه در مزرعه، بود. پس او هر چه داشت به دست یوسف سپرد، و از هیچ چیز خبر نداشت جز نانی که می‌خورد. و یوسف مردی خوش‌اندام و خوش‌سیما بود، و پس از گذشت زمان، نظر همسر سرورش به او جلب شد و به وی گفت: «با من همبستر شو!» اما یوسف امتناع ورزید و به همسر سرور خود گفت: «اینک سرورم از آنچه نزد من در خانه است خبر ندارد و هر چه دارد به دست من سپرده است. هیچ‌کس در این خانه بزرگتر از من نیست؛ و سرورم چیزی از من دریغ نداشته، جز تو که همسر او هستی. پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم و به خدا گناه ورزم؟» و با اینکه او هر روز با یوسف چنین سخن می‌گفت، به او گوش نمی‌گرفت تا با او بخوابد یا با او باشد. اما روزی، چون یوسف به خانه درآمد تا به کار خویش بپردازد و از اهل خانه کسی آنجا در خانه نبود، همسر فوتیفار جامۀ وی را گرفت و گفت: «با من همبستر شو!» ولی یوسف جامۀ خویش را در دست او واگذاشت و گریخت و بیرون رفت. چون آن زن دید که یوسف جامۀ خود را در دست او واگذاشت و از خانه گریخت، خدمتکاران را صدا زد و به آنان گفت: «بنگرید، این عبرانی را نزد ما آورده تا ریشخندمان کند! او نزد من آمد تا با من همبستر شود، اما من با صدای بلند فریاد زدم. و چون شنید که صدایم را بلند کرده، فریاد می‌زنم، جامه‌اش را در دست من واگذاشت و گریخته، از خانه بیرون رفت.» پس جامۀ یوسف را کنار خود نهاد تا سرور او به خانه آمد. و همان حکایت را برای او بازگفت که: «آن غلام عبرانی که برایمان آوردی نزد من درآمد تا مرا ریشخند کند. ولی چون به صدای بلند فریاد برآوردم، جامه‌اش را نزد من رها کرد و از خانه بیرون دوید.» پس چون سرور یوسف سخنان همسر خود را شنید که می‌گفت: «غلام تو با من چنین رفتار کرد»، خشم او افروخته شد. و سرور یوسف او را گرفت و به زندانی که زندانیان پادشاه در بند بودند، افکند. و او آنجا در زندان ماند. اما خداوند با یوسف بود، و به وی محبت می‌کرد، و نظر لطف رئیس زندان را به او جلب نمود. پس رئیس زندان یوسف را بر همۀ زندانیانی که در بند بودند گمارد، و هر کاری در آنجا به دست یوسف انجام می‌گرفت. و رئیس زندان با آنچه به دست یوسف سپرده بود، کاری نداشت، زیرا خداوند با یوسف بود، و او را در هر چه می‌کرد، کامیاب می‌ساخت.

۴
بخش ۴ / ۷
پیام

پیغام این هفته

این ویدیو را با هم تماشا کنید.

تماشای ویدئو

۵
بخش ۵ / ۷
گفتگو

بحث و گفتگو

دربارۀ سوالات زیر با هم بحث و گفتگو کنید. در طول گفتگو به شخص فرصت دهید تا نظرش را با شما در میان بگذارد.

  • گاهی اوقات  همه‌ی  ما امید خود را از دست می‌دهیم. در چنین شرایطی، عکس‌العمل ما چیست و چگونه زندگی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد؟
  • از زندگی یوسف چه درسی می‌گیریم که در ناامیدی‌ها ادامه دهیم؟
۶
بخش ۶ / ۷
این هفته

تمرین کاربردی هفته

  • حداقل یک یا دو آیه از آیات زیر را انتخاب کنید، روی کاغذ بنویسید و در جایی از خانه‌تان که هر روز آن را می‌بینید بچسبانید.
  • هربار که آیه را می‌بینید آن را خوانده و از خداوند بخواهید که شما را با امید خود دلگرم سازد.
  • ارمیا١١:٢٩ ، مزمور ٤:٢٣، اشعیا ٣١:٤٠، رومیان ٢٨:٨، مراثی ارمیا ٢٠:٣-٢٥، مزمور ٢٢:٣٣
۷
بخش ۷ / ۷
پرستش

دعا پرستش

دعا

  • حوادث و اتفاقات دنیا (سیل، انتخابات، تورم، آتش سوزی، جنگ و غیره)
  • نیازهای افراد گروه (سلامتی، آینده فرزندان، شغل و غیره)
  • در کدام قسمت از زندگیتان نیاز دارید امید شما احیا شود؟ آن را با یکدیگر به اشتراک بگذارید.  برای یکدیگر دعا کنید تا بتوانید پر از امید ادامه دهید.

آمادگی برای هفته آینده
پیدایش ۴۰  و پیدایش ۴۱ را بخوانید.

پرستش
همراه با ویدیوی زیر با یکدیگر پرستش کنید.

تماشای ویدئو

اگر کسی از اعضای گروه شما سازی می‌نوازد از متن سرودها همراه با آکورد که در زیر قرار دارد استفاده کنید تا پرستش زنده داشته باشید.

تنها امید برای ما مسیحاست

تنها امید برای ما مسیحاست https://www.kalameh.com/sites/default/files/songs/lyrics/tanha%20omid%20baraye%20ma.pdf