/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

مذهب‌ نازيسم‌!!

به مناسبت پنجاهمین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم

روز هشتم ماه مه، هزاران نفر در نقاط مختلف جهان در مراسم پنجاهمین سالروز شکست نازیسم گردهم آمدند. در این مراسم، همچون پنجاه سال گذشته، شور و شادی برپا بود. اما یادآوری بی‌رحمی‌ها، توحش، و کشتارهای فجیع رژیم هیتلر نیز قلب بسیاری را به درد آورد.

جشن‌ها و مراسم به سرعت گذشت و چراغانی‌های ۸ مه برچیده شد. اما یک سؤال همواره مطرح باقی خواهد ماند و آن اینکه چگونه سرزمین لوتر، باخ و بتهوون، بارت و بُنهوفر، توانست این چنین در چنگال این مذهب شیطانی و مرگبار، یعنی نازیسم، اسیر گردد؟ مورخینی که نازیسم را فقط یک نیروی سیاسی می‌پندارند، علت این فاجعه را در قرارداد تحقیرآمیزِ صلح ورسای در سال ۱۹۱۹ جستجو می‌کنند، قراردادی که غرور ملی آلمان‌ها را جریحه‌دار ساخت. برخی دیگر، علت آن را بحران عظیم اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۲۶و تورم فلج کنندۀ ناشی از آن در آلمان می‌دانند.

دسته‌ای دیگر از مورخین ریشه را در جّو سوءظنی که حکومت پیشین آلمان علیه کمونیزم بوجود آورده بود، جستجو می‌کنند که موجب شد به اشتباه از هیتلر علیه کمونیزم استفاده کنند تا زمانی که اقتصاد آلمان رو به شکوفایی نهاد و خطر سوسیالیزم برطرف شد. همۀ این علل حاوی واقعیت‌هایی هستند. اما آیا این منطقی است که بگوییم خدشه‌دار شدن غرور ملی، تورم فلج کننده و واهمه از کمونیزم توجیه کنندۀ فجایع رژیم نازی است، فجایعی نظیر قتل تمامی بیماران علاج‌ناپذیر آلمانی در سال ۱۹۳۹ (در مجموع ۷۰۰۰۰ نفر)، سیاست کشتار همۀ اسرای جنگی اسلاو که منجر به هلاکت ۲۶۰۰۰۰۰روس در اسارت گشت، و شاید بزرگ‌ترین جنایت تاریخ بشریت، یعنی کشتار ۶۰۰۰۰۰۰ یهودی؟ آیا می‌توان کشتار روزانه ۱۵۰۰۰ نفر در بلزک، ۲۰۰۰۰ نفر در سوبیبور، ۲۵۰۰۰ نفر در تربلینکا و کشتار دو میلیون نفر در مجموع در آشویتز را به حساب این عوامل گذاشت؟ برای بلندپایگان نازی، اردوگاه‌های مرگ مهم‌تر از جبهه‌های جنگ بود؛ کشتار به هر قیمتی می‌بایست ادامه یابد. دلایلی که برشمردیم، می‌تواند توجیه کنندۀ ملی‌گرایی باشد اما نازیسم را توجیه نمی‌کند.

چرا؟ به این علت که نازیسم در وهلۀ اول یک نیروی سیاسی نیست، بلکه یک نیروی مذهبی است که برای خود، اصول عقاید، منجی، کتاب‌مقدس، و مراسم عبادی خاص دارد. اصول عقاید نازی که تا حدی الهام یافته از فلسفۀ نیچه بود، به یک جهان کامل تحت حاکمیت نژاد آریا، یعنی نژاد برتر، نظر داشت. این همان ملکوت نازی بود که طبیعت، آن را حاکم گردانیده بود و دارونیسمِ به اصطلاح علمی آن را حمایت می‌کرد. اما چرا این ملکوت در دهۀ ۳۰ هنوز برقرار نشده بود و آلمانی‌ها هنوز به "سرزمین موعود" خود نرسیده بودند؟ پاسخ آلمانی‌ها این بود که یهودیان حق حاکمیت مسلم نژاد آریا را با سلطۀ تجاری خود در غرب و نفوذ عقیدتی خود در شرق، به‌واسطۀ تعالیم کارل مارکسِ یهودی، غصب کرده بودند. آنان یهودیان را لعنت جهان محسوب می‌کردند؛ منجی‌ای لازم بود تا نسل ایشان را از روی زمین بردارد. تا زمانی که حتی یک یهودی در جهان وجود می‌داشت، آیندۀ نژاد آریا در خطر می‌بود.

این منجی، آدلف هیتلر بود. تقدیر او را برگزیده بود تا نه فقط یک رهبر ملی، بلکه آن قهرمانی باشد که "مسألۀ یهود" را یکبار برای همیشه حل کند. در گردهم‌آیی‌های تاریخی نورنبرگ (محل جلسات حزب نازی)، این هیتلر بود که تجلیل می‌شد، نه سوسیالیزم ملی. او حاکم بر همه چیز بود؛ او خود را همچون کاهن اعظم نژاد آریا معرفی می‌کرد، کسی که قادر بود ملت خود را از نفرین عالم‌گیر یهود رهایی دهد و با رنج‌های خود، یعنی زخم‌هایی در جنگ اول برداشته بود و رنج‌هایی که در زندان کشیده بود، حقوق طبیعی و بدیهی ملت خود را احقاق کند. "کتاب‌مقدسِ" مذهب نازی، کتاب "نبرد من" نوشتۀ هیتلر بود که در آن، خطوط اصلی سیاست خود را برای ایجاد ملت خالص آریایی و تأمین "فضای زندگی" در شرق، یعنی در سرزمین اسلاوهای پست، ترسیم کرده بود. این کتاب نقش مهمی در مذهب نازیسم ایفا کرد و مانند هر مذهب دیگری، روش زندگی انسان را از گهواره تا گور، مشخص می‌کرد. به همین جهت، این "مذهب" برای خود، مراسم "تعمید"، ازدواج، روزهای مقدس و غیره داشت. در اینگونه مراسم، که اغلب در جنگل‌ها به هنگام شب برگزار می‌شد، حضار به کتاب "نبرد من" و یا به پرچم صلیب شکسته سوگند یاد می‌کردند و تعهدهایی را بر دوش می‌گرفتند.

رهبران نازیسم به‌روشنی می‌دانستند که فقط رهبران یک نظام سیاسی نیستند بلکه پیشگامان مذهب جدیدی می‌باشند. هیتلر شخصاً اظهار داشته بود که ورود به حزب او "نوعی توبه، و ایمانی نو" می‌باشد. بسیاری شهادت می‌دادند که پس از شنیدن سخنان هیتلر، به‌خصوص در گردهم‌‌آیی‌های نورنبرگ، دچار تحولی احساسی شده‌اند و خود را به هیتلر و مام‌وطن وقف کرده‌اند. پس از این توبه و بازگشت، وقف و سرسپردگی ایشان می‌بایست کامل می‌بود. به همین علت بود که هیتلر گفته بود که نمی‌توان در آن واحد هم مسیحی بود و هم نازی. یک قاضی نازی در پایان محاکمۀ یکی از مخالفین، همین نکته را این چنین بیان کرد‌: "سوسیالیزم ملی فقط از یک جنبه به مسیحیت شباهت دارد و آن این که ما خواهان تمامیت وجود فرد هستیم."

برای تضمین موفقیت این مذهب جدید، حزب نازی توجه خاصی به جوانان نشان می‌داد. جوانان شدیداً تحت فشار بودند که به گروه جوانان هیتلر ملحق شوند که جلسات آن عمداً همزمان با جلسات کلیسا تشکیل می‌شد. به کمک این حرکت بود که هیتلر می‌خواست "گروه جوانان قدرتمند، سلطه‌جو، بی‌رحم و بی‌ترس به‌وجود آورد. آزادی و صلابت حیوان وحشی باید از چشمان ایشان بدرخشد."

لذا، از آنجا که نازیسم نظامی است اساساً مذهبی، تشریح آن نه در چارچوب نگرش اجتماعی- سیاسی، بلکه در چارچوب نگرش مذهبی میسر می‌گردد. اگر آلمان کشوری بی‌مذهب می‌بود، توفیق نازیسم در آن این چنین آزاردهنده نمی‌نمود. اما آلمان به هیچ وجه بی‌مذهب نبود. ۷۰٪مردم آلمان به کلیسا می‌رفتند. در این شرایط، به‌طور طبیعی انتظار می‌رود که رابطۀ کلیسا و نازیسم خصمانه بوده باشد و کلیسا از هر منبری استفاده کرده باشد تا تعالیم و درنده‌خویی این مذهب جدید را محکوم کند. اما متأسفانه چنین چیزی در تاریخ ثبت نشده است...

                                                                       نوشتۀ توماس

دنبالۀ این مقاله را در شمارۀ بعدی خواهید خواند.


ارزیابی این مقاله ٢.٨ from ٧١ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En