/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

تنها دو بار زندگی می‌کنیم

حسام مرتضوی

 


 

عشق، پلی برای اتصال به زندگی

بهنام بهزادی کارگردان و نویسنده این فیلم متولد 1351 و فارغ‌التحصيل رشته فيلمسازی از دانشكده صدا و سيما در ایران است. بهزادی تا به حال پانزده فيلم كوتاه داستانی و پنج مستند ساخته كه علاوه بر حضور در جشنواره‌های داخلی و خارجی مختلف مانند جشنواره مستند آمستردام، كراكوی لهستان، توكيو، فستيوال بين‌المللی ميلان، جوایزی را نیز به خود اختصاص داده است. این کارگردان جايزه اول فيلم كوتاه جشنواره «بوئنوس آيرس» برای فيلم «رفتيم لب رودخانه»، جايزه اول جشنواره «فيپا» در كن فرانسه برای فيلم «تلافی» و جايزه اول جشنواره «سيلور داكس» امريكا برای فيلم مستند «حرف‌هايت را پنهان كن» را از آن خود كرده است. بهزادی در زمينه فيلمنامه‌نويسی هم فعال است كه جدا از نگارش فيلمنامه‌های فيلم‌های خودش، برای ديگران نیز می‌نويسد. در این شماره به اولين فيلم بلند سينمايی این کارگردان می‌پردازیم به نام «تنها دو بار زندگی می‌كنيم» که در بخش مهمان جشنواره فجر در ایران به نمايش درآمد. فيلم متفاوتی كه به اعتقاد آنهايی كه آن را ديده‌اند مستحق توجه بیشتری بود.

 

خلاصه داستان

سیامک انتصاری پور دانشجوی اخراجی رشته پزشکی بوده و اکنون به‌عنوان راننده مینی بوس فعالیت می‌کند. او که مشکلات روحی فراوانی دارد از درد شدید و فلج‌کننده کمرش رنج می‌برد و علیرغم توصیۀ پزشک مبنی بر تغییر شغل همچنان به رانندگی ادامه می‌دهد. او در اثر یک حمله عصبی می‌میرد و پس از مدتی از قبر بیرون می‌آید و سعی می‌کند تا کارهایی را که سال‌ها حسرت انجام دادن آنها را داشته به سرانجام برساند. کارها و اسامی افراد را روی برگه‌ای می‌نویسد و به خودش ۱۰ روز فرصت می‌دهد تا پس از انجام آنها در روز تولدش خودکشی کند. در این بین سیامک بر سر یک کوله پشتی که در مینی‌بوس جا گذاشته شده و متعلق به دختری به نام شهرزاد است، با او آشنا می‌شود. شهرزاد خود را شاهزاده‌ای معرفی می‌کند که از جزیره‌ای دور در اقیانوس آمده است. آشنایی سیامک با شهرزاد ادامه می‌یابد و علاقه‌ای نامتعارف بین این دو بوجود می‌آید که گرمای عشق را به درون کالبد سرد و بیروح سیامک می‌دواند و او را به زندگی امیدوار می‌کند. پس از کشمکش‌های درونی زیاد، سرانجام سیامک به علاقۀ شهرزاد جواب رد می‌دهد و خود را لایق چنین ارتباطی نمی‌بیند. اما حقیقت این است که شهرزاد از دل او بیرون نرفته و همین احساس سیامک را به تکاپو برای یافتن شهرزاد وادار می‌کند. فیلم با راه رفتن سیامک در برف برای یافتن شهرزاد در دهی نزدیک مرز پایان می‌یابد.

                 

سرگشتگی انسان امروز

در ابتدای فیلم مردی را می‌بینیم که در دل برف قدم برمی‌دارد. چهره‌اش همچون هوای بیرون سرد و خشک است. فضای سردی بر فیلم حاکم است و مرد نیز به‌عنوان شخصیت اصلی فیلم در همین راستا بسیار درونگرا، بی‌تحرک و خاموش است. فیلمبردار نیز اغلب نماهای فیلم را با دوربین بر دست گرفته و تلاش می‌کند تا بیننده را با تنهایی و سرگشتگی شخصیت داستان درگیر کند. لوکیشن‌ها طوری انتخاب شده که فضای سرد و خفۀ فیلم بیشترین تأثیر را بر بیننده بر جای گذارد. سیامک خسته، تنها و بی‌هدف است. شاید معرفی خودش در یکی از صحنه‌های فیلم به شخص مخاطبش درست باشد که او مرده است! هیچ چیز او را به حرکت و جنبش در نمی‌آورد. شغلش نیز مینی‌بوسرانی است، یعنی حضور در فضایی کاملاً محدود و بسته. نه تفریح، نه ورزش و تنها کار است که خودش را در آن غرق کرده. حتی زمانی که در اتوبوسش دعوایی بین مسافران اتفاق می‌افتد، نگاهی به عقب هم نمی‌اندازد و اصلاً برایش مهم نیست. سیامک به هیچ چیز احساس وابستگی نمی‌کند و حتی قصد آن دارد که مینی‌بوس خود را نیز پس از انجام مأموریتش به دوستش ناصر ببخشد.

سیامک می‌تواند نماینده خیلی از انسان‌های سرخوردۀ امروز باشد که امیدی به زندگی ندارند و در حسرت کارهایی که نکردند و دیگر فرصتی برای‌شان نیست به‌سر می‌برند. خستگی و بی‌هدفی معضل امروز جوانان است و هستند فراوان انسان‌هایی که با کوهی از آرزوهای لگدمال شده و کینه‌ای که وجودشان را فراگرفته زندگی خود را به شب می‌رسانند و باز روزی دیگر. به جای شیرینی‌ها، تلخی‌هایی زندگی‌شان را پر ساخته و نگاه‌شان به زندگی منفی است. آنان از آرامش درونی بهره‌ای نبرده‌اند. زندگی برای اینگونه افراد گویی همچون آفتابی است که در زیر ابر مانده و خیال بیرون آمدن ندارد. شاید بعضی تنها راه حل را در خودکشی بدانند و برای بعضی‌ها شاید بدست آوردنِ موقعیتی مجدد برای انجام آنچه در حسرت انجامش مانده بودند وسیله تسکینی موقتی ایجاد کند. راه بیرون آمدن سیامک از این وضعیت چیست؟

 

برآورده شدن حسرت‌های در دل مانده

به‌نظر می‌رسد که فیلمساز راه دوم را برای قهرمانش برگزیده است. اگر او قربانی شرایط و وضعیت پیرامونش شده بود، باید از این موقعیت برای انتقام استفاده کند تا به آرامش درونی دست یابد. او به‌عنوان دانشجوی رشته پزشکی، به دلایلی که چندان در فیلم مشخص نیست از دانشگاه اخراج شده است. در این شروع دوباره ریشش را می‌تراشد، لباس نو می‌پوشد و همه پولش را برای خرید یک ساز خرج می‌کند و لیست کارهایی را یادداشت می‌کند که فرصتش را نداشته و اینک باید انجامش دهد. گویا مردی در دانشگاه در اخراجش نقش داشته و حتماً باید با او تسویه حساب کند. مرد را پیدا می‌کند و می‌خواهد به‌خاطر کاری که انجام داده او را به قتل برساند. اما مرد خودش در مشکلات زندگی غرق است، خورد شده در زیر فشار کمرشکنِ زندگی و بسیار بیشتر از سیامک سرخورده از این دنیا. سیامک با شنیدن اعترافات تلخ او نمی‌تواند قصدش را عملی کند. مرد در جوابش می‌گوید: «نه انسان مهمی‌ام و نه پول و اموالی دارم که تقدیم کنم. تحفه‌ای نیست این زندگی که به آن بچسبم». مرد که تعلّل سیامک را دیده، اسلحه را از دستش می‌گیرد و با آن خود را می‌کشد. سرخوردگی و ناامیدی بسیار فراتر از سیامک و محدودۀ اوست، خیلی‌ها آلودۀ این ناامیدی و بی‌هدفی‌اند و نمی‌دانند چه کار کنند. مرد خودکشی را برمی‌گزیند، همانطور که سیامک تسویه حساب را.

در اقدام بعدی به‌سراغ عشق قدیمی خود می‌رود و عشقش را که سال‌ها در دلش بوده به او ابراز می‌کند. ولی زن خود اسیر مردی خودخواه شده که حتی مانع فعالیت او به‌عنوان پزشک است. زن این ابراز عشق را بیهوده و بی‌حاصل می‌یابد. سیامک به فکر انتقام از شوهر این زن می‌افتد ولی در تماس تلفنی با زن متوجه می‌شود که او با این کار تنها وضع زن را بدتر خواهد کرد. سیامک به مرور درک می‌کند که راه جبران گذشته اینگونه ساده هم نیست که برگردی و هر کاری که نکرده‌ای را انجام دهی و حسرت‌ها از بین برود و به قول معروف دلت خنک گردد! هر چه می‌خواهد جبران کند، وضعیتش بدتر می‌شود و سرخوردگی‌اش عمیق‌تر!

چقدر داستان سیامک شبیه انسان‌های نسل امروز است. تسویه حساب، انتقام از مسببان ناکامی‌ها، تصمیم به انجام کارهای نکرده. گویی راهی است که دنیا و شرایط پیرامون به ما تحمیل می‌کند که راه حلی باشد برای تسکین یافتن، معنایابی و ادامه زندگی، ولی هیچ کدام کارساز نیست. راه جبران زندگی در درست زندگی کردن است و نه در انتقام و انجام همان ناکرده‌ها. وسیله درمان را باید در خودِ زندگی یافت.

 

مسافری از جزیره‌ای دوردست

کارگردان در خلال روایت سرخوردگی‌های قهرمان فیلم، شخصیت مرموز و عجیبی را وارد داستان سیامک می‌کند. تلاش کارگردان این است که در کنار همه تلخی‌ها و سردیِ حاکم بر فیلم، کورسویی از امید را به زندگی قهرمانش بتاباند و نشان دهد که همیشه مرگ و زندگی پا به پای هم حرکت می‌کنند و زمان‌هایی تیرگی و روشنایی به موازات هم.

در همان ابتدای فیلم می‌بینیم که به سیامک کوله‌پشتی داده می‌شود که متعلق به دختری است که در یکی از مینی‌بوس‌ها آن را جا گذاشته است. دوست سیامک شماره موبایل او را به دخترک داده تا با او تماس بگیرد. پس از تماسی از جانب دخترک، آنها همدیگر را می‌بینند و از آنجا ارتباط شخصی ناامید، سرخورده و خسته با دختری پرشور، سرحال و سرزنده آغاز می‌گردد…

 

 که خود را شاهزاده‌ای معرفی می‌کند که از محل زندگی‌اش در جزیره‌ای در اقیانوس دور افتاده است. در حالی که سیامک در حال تسویه حساب با مسائل خود است، این ارتباط نیز در بطن حوادث داستان ادامه می‌یابد.

ارتباط با شهرزاد از دید کارگردان تماسی است از دنیای بیرون که بسیار با دنیای درونِ سیامک در تضاد است. حتی تغییر رنگ ها نیز به تغییر صحنه‌ها مربوط است. تمام فیلم شامل دو رنگ سرد و گرم است که این امر با جلو رفتن داستان در لباس بازیگرها به خوبی نمایان شده به طوری‌که در صحنه‌هایی که شهرزاد حضور ندارد سردی رنگ‌ها افزایش داده می‌شود. به مرور زمان چیزی سیامک را به زندگی وصل می‌کند، در حالیکه او این را قلباً نمی‌خواهد و طبق قرار خود در پی آن است که پس از تسویه حساب‌ها خودکشی کند. اما حضور شهرزاد و صحبت‌هایش که در تضاد عجیبی با دنیای تیره و تار اوست، معادلاتش را به هم می‌زند. حضور شهرزاد نرم‌کننده افکار سخت و فضای ذهنی مغشوش سیامک است. تماشاگر حس می‌کند که زخم‌های سیامک در حال ترمیم است. حتی در صحنه‌هایی از فیلم تماس‌های شهرزاد سیامک را از دست زدن به کارهای خلاف باز می‌دارد. صحبت‌های شهرزاد او را به اعمالی وادار می‌کند که حال و حوصله و شادابی می‌خواهد، مانند توصیۀ شهرزاد به سیامک در مورد شستن مینی‌بوسش. لباس او نیز از حالت تیرگی به سمت رنگ‌های روشن‌تر تغییر می‌کند. گویی شهرزاد سعی در این دارد که پیوند سیامک را با زندگی حفظ کند.

کارگردان، شهرزاد را موجودی فرشته‌وار تصویر کرده که با محبت و توجهش در حال تأثیر بر دنیای مردۀ سیامک است. سیامک یک بار سعی می‌کند کوله‌پشتی جامانده را بالای درختی بیندازد تا شهرزاد خودش بدون مواجهه با او آن را بردارد ولی موفق نمی‌شود. گویی کوله‌بار، نمادِ وجود شهرزاد در زندگی از هم پاشیدۀ سیامک است که به این سادگی قصد رفتن ندارد.

سیامک با اینکه به مرور زمان حس می‌کند که هنوز برای زندگی دیر نیست ولی در آخرین دیدارش با شهرزاد به او می‌گوید که نمی‌تواند ادامه دهد و خود را لایق این ارتباط نمی‌بیند. شهرزاد از او جدا می‌شود و آنگاه سیامک می‌بیند که بدون او زندگی‌اش چقدر خالی است. جستجو برای یافتن شهرزاد را آغاز می‌کند ولی اثری از او نیست. تلفن دستی‌اش خاموش است. مخصوصاً وقتی به زندگی مخفی شهرزاد پی می‌برد و می‌فهمد که او هم تنهاست و آنگونه که خود را نشان می‌دهد هم نیست برای پیداکردنش بیشتر به تکاپو می‌افتد ولی موفق نمی‌شود. مثل اینکه شاهزادۀ جزیره دوردست برای همیشه رفته است!

ممکن است این حس به تماشاگر القاء شود که فیلم می‌خواهد با پذیرش این حقیقت تلخ و تأیید ناامیدی به پایان برسد. زندگی همین است و نمی‌توان تغییرش داد. شاید به همین جرقه‌ هم باید راضی بود. نوری در دل تاریک شب زندگی تابید و چون سیامک شهامت پذیرش آن را نداشت، خاموش شد و حال باید با زندگی وداع نمود. اما در عمقِ استیصال از یافتن شهرزاد، ناگهان تلفن دستی سیامک به صدا در می‌آید و شهرزاد پشت خط است. او به قول خودش در حال بازگشت به جزیره‌ای است که از آن دورافتاده ولی با اصرار سیامک می‌گوید که در دهی نزدیک مرز است و قصدش رفتن به آن سوی مرز است. روستایی در میان برف و مه. این مکالمه کوتاه تلفنی با ابراز عشق شهرزاد به سیامک به پایان می‌رسد.

در صحنه پایانی فیلم که همان صحنه آغازین فیلم هم هست، سیامک در سرما و در میان برف و مه قصد رفتن به روستایی دارد که شهرزاد قصه‌اش در آن است. حتی صبر ندارد که هوا خوب شود و به تذکر مردی که از خطرناک بودن جاده برفی کوهستانی نیز بی‌توجه است. او زندگی را یافته. مزه‌اش کرده و چشیده که شیرین است و نباید از دستش بدهد. به درون برف‌ها و یا سفیدی رفتن در انتهای فیلم برای سیامک به معنای پایان سیاهی‌هاست. به قول یکی از منتقدین شاید نام فیلم می‌تواند به مضمونش مرتبط باشد که در زندگی این دنیا، یک بار از مادر متولد می‌شویم و یک بار هم با فهمیدن معنا و روش زندگی به حقیقت می‌رسیم و در اصل زندگی جدیدی را شروع می‌کنیم. هر دو درست است و دومی عمیق‌تر....

 

قدرت عشق و محبت

امید به زندگی را در کجا باید یافت؟ چگونه باید ابرهای تیره و تار زندگی را که قدرت حیات را از بین می‌برند به کناری راند؟ "تنها دو بار زندگی می‌کنیم" پاسخ را در شهرزاد و احساس عاشقانه‌اش می‌بیند. کسی که از بیرون قدم به درون زندگی در هم ریختۀ سیامک می‌نهد تا او را به زندگی وصل کند. سیامک در خود قدرتی برای این تغییر ندارد. عشق و علاقۀ شهرزادِ پرانرژی و سرحال، قدرت آن را دارد که سیامک را از تصمیم خودکشی باز دارد و به او تفهیم کند که زندگی ارزش دارد و باید با کمک هم آن را ارج نهند و از ثمراتش بهره جویند.

اگر انسان‌ها می‌توانند به هم چنین عشق و محبت پرتأثیری را تقدیم کنند، چقدر بیشتر باید قدرت عشق را در خدایی جست که خود خالق انسان و منشأ و منبع عشق و محبت است. خدایی که با ریزش محبت و امید به زندگی انسان قادر است او را از سقوط نجات بخشد. برای ما مسیحیان، این حرکت نجاتبخش در عیسای مسیح عملی شد و خدای پدر به‌واسطۀ محبتِ بی‌نظیرش پسر خود را در راه نجات ما انسان‌ها فدیه ساخت و قدرت گناه و ناامیدی را در هم شکست تا حیات جدیدی در کالبد انسان مرده بدمد و او را از مردگان برخیزاند. عشق و محبت خداست که ما را زنده ساخت. محبت خدا پرقدرت و دگرگون‌کننده است و او این محبت را در دل‌های ما توسط روح‌القدس ریخته تا بتوانیم دیگران را با همان محبت مسیح دوست بداریم و وسیله‌ای باشیم در دست او برای نجات جان‌های گمشده. حتی بعضی‌ها برای عشق انسانی پایانی را متصور می‌شوند، ولی عشق و محبت الاهی را انتهایی نیست. کیفیت این عشق جاودانگی است.

"تنها دو بار زندگی می‌کنیم" فیلمی است معناگرا ولی نه چندان تماشاگرپسند. اما پیامی عمیق دارد و ما را باز به همان راه حل و دستاویز همیشگی در پاسخ به سرخوردگی انسان گمگشته می‌رساند که عشق و محبت است. "تنها دو بار زندگی می‌کنیم" انسان را در نجات خویش از بن‌بستِ زندگی عاجز و ناتوان معرفی می‌کند و نجات را در قدرتی بیرون از او به تصویر می‌کشد. ما با عشق زمینی بسیار درگیریم و متحیر از قدرت آن. ولی با تجربۀ عشق زمینی و تأثیر شگرف آن در زندگی انسان‌ها، می‌توانیم به عمق محبت آسمانی پی ببریم و درک کنیم که چگونه قطره‌ای از همان عشق در زندگی انسانی چون سیامک باعث شد که دنیای تیره و تار جای خود را به سپیدی و پاکی همچون برفی دهد که سیامک برای رسیدن به شهرزاد در پایان فیلم در دل آن فرو می‌رود.

 

ارزیابی این مقاله ٤.٥ from ٢ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En