/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

جاده (The Road)

حسام مرتضوی
 

 

کارگردان: جان هیلکوت
بر اساس داستانی از کورماک مک‌کارتی
محصول امریکا-‏‏‏‏ ۲۰۰۹
 
در چند سال اخیر موضوع "آینده جهان" به یکی از جذاب‌ترین و در عین حال بحث‌انگیزترین موضوعات در محافل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی هنری تبدیل شده است. سینما نیز خود را از درگیر شدن در این مقوله دور نگاه نداشته و ساخت فیلم‌هایی با چنین مضامینی روندی رو به رشد داشته است. فیلم‌هایی چون “برخورد عمیق”، “حارمجدون”، “۲۰۱۲”، و “جاده” به‌طور خاص در حول و حوش این موضوع ساخته شده و از فروش خوبی نیز برخوردار بوده است. سؤالاتی از قبیل اینکه «چه رخ خواهد داد اگر کنترل جهان از دست انسان خارج شده، به دست ماشین بیفتد؟ چه خواهد شد اگر منابع جهان بر اثر بی‌مسئولیتی انسان و یا جنگ هسته‌ای نابود گردد؟ آیا موجودات فضایی به انسان حمله خواهند کرد؟» غالباً انگیزه‌بخشِ فیلمسازان برای ساخت چنین فیلم‌هایی بوده است. اینگونه سؤالات کیفیتی هشداردهنده دارد و باعث می‌شود نگاه انسان از حال متوجه آینده شود. آدمی با شنیدن این سؤالات به وحشت می‌افتد و به فکر فرو می‌رود که به‌راستی سرنوشت بشر در نهایت چه خواهد شد.
منتهی سؤال اینجاست که سینما در ارائه پاسخ به اینگونه سؤالات تا چه حد موفق بوده است؟ آنچه در سال‌های اخیر در مورد اینگونه مضامین بر پرده سینماها رفته، و حتی فیلم خیره‌کنندۀ "۲۰۱۲"، چیزی بیش از تکنیک‌ها و جلوه‌های ویژۀ سینمایی به تماشاگران عرضه نکرده است. بینندگان از مشاهدۀ چنین فیلم‌هایی به وجد می‌آمدند و حیرت‌زده می‌شدند، اما سؤالاتی که شخص را به تفکر فرو بَرَد در میان صحنه‌های هیجان‌انگیز فیلم گُم می‌شد.
در این میان، به‌جرأت می‌توان گفت که فیلم بی‌هیاهوی "جاده" یک استثناست، زیرا هدفی فراتر از میخکوب کردن تماشاگر با تکنیک‌ها و جلوه‌های ویژه دارد. فیلم می‌کوشد با بیان واقعیاتی مهم، بیننده را در مورد آیندۀ خود و جهانی که در آن زندگی می‌کند به فکر فرو ببرد.
 

داستان فیلم

فیلم "جاده" بر اساس داستانی از "کورماک مک‌کارتی" ساخته شده که سفر پدر و پسر بی‌نام و نشانی را به‌تصویر می‌کشد که پس از فاجعه‌ای که همه چیز را به نابودی کشانده است، به سمت جنوب در حرکتند. زمان ماجرای فیلم مشخص نیست و داستان در جهانی اتفاق می‌افتد که با جهان ما بسیار متفاوت است. همه چیز نابود شده و از درختان سرسبز و ساختمان‌های بلند خبری نیست. گویی حیات برچیده شده و فقط تعدادی اندک جان سالم به‌در برده‌اند و برای بقای خود تلاش می‌کنند. این دو مسافر بی‌نام در راه به هیچ جاده، اتومبیل، شهر پرجمعیت یا فروشگاهی برخورد نمی‌کنند. زندگی در چنین وضعیتی بسیار پرمخاطره است، و کسانی که از فاجعه جان سالم بدر برده‌اند گاه حتی حاضرند برای زنده ماندن به آدمخواری روی بیاورند. وضعیت بی‌شباهت به جنگل نیست و قوی‌تر، ضعیف‌تر را طعمۀ خود می‌سازد.
فیلم در مورد علت بروز فاجعه چیزی بیان نمی‌کند. واضح است که هدف فیلمساز نه موشکافیِ علتِ فاجعه، بلکه به‌تصویر کشیدن پیامدهای آن است. فیلم در مورد مقصد پدر و پسر نیز چیزی نمی‌گوید. تنها می‌دانیم که هدف‌شان این است که زنده بمانند و خود را به جنوب برسانند. اما فیلم به‌وضوح به ما نشان می‌دهد که این دو سفر خطرناکی در پیش دارند و در فضای تاریک و سرد و بی‌روح حاکم بر فیلم، با گرسنگی، راهزنان و حتی گرسنگانی که به آدم‌خواری روی آورده‌اند مواجه‌اند. اکثر آدم‌های فیلم نامی ندارند زیرا در این ویرانی، حتی نام هم تجملی بیش نیست. در فلاش‌بک‌هایی از گذشته متوجه می‌شویم که مرد زمانی همسر داشته، اما او پس از فاجعه دلیلی برای ادامه زیستن نمی‌بیند و خودکشی می‌کند. اکنون تنها پدر و پسر در سفرند. سرانجام پدر نیز که تنها تکیه‌گاه پسرش هست بر اثر بیماری و تیری که به پایش اصابت کرده است جان می‌سپارد. در پایان فیلم، پسرک به خانواده‌ای که آنها نیز در حرکتند می‌پیوندد و باز سفری نامعلوم در پیش است.
 

جاده – سمبولی از جهان سقوط‌کرده

فضای داستانِ "جاده"، فضایی ویران و تباه‌شده است. با اینکه چگونگی فاجعه چندان مشخص نیست، اما مصیبتی رخ داده که بر کُل طبیعت، انسان و رابطۀ او با محیط پیرامونش تأثیری شگرف بر جای نهاده است. طبیعتی که باید زیبا، سرسبز و شاداب باشد به فضایی تیره، بی‌رنگ و بی‌روح مبدل شده است. انسانی که باید از زندگی خوشحال باشد و برای پیشرفت خود تلاش کند، اینک در ترس و وحشت فرو رفته و تنها دلیل زنده‌ماندنش این است که زنده بماند! معدود انسان‌هایی که باقی مانده‌اند به یکدیگر تنها به چشم وسیلۀ بقا می‌نگرند و حاضرند گوشت هم‌نوعان خود را بخورند تا چند صباحی بیشتر زنده بمانند.
با مطالعه اولین صفحات کتاب‌مقدس می‌بینیم که در جهان ما نیز دقیقاً چنین فاجعه‌ای رخ داد. دنیایی که زیبا و نیکو خلق شده بود و همه چیز به فراوانی در آن یافت می‌شد، ناگهان با ورود گناه به تباهی کشیده شد. آدم به‌اتفاق همسرش در باغ زیبایی زندگی می‌کرد، از حضور و مصاحبت خدا برخوردار بود، و بر تمامی موجودات خلقت فرمانروایی می‌کرد. این زوج خوشبخت چیزی کم نداشتند. اما ناگهان اتفاقی رخ داد که این تصویر زیبا را به‌کلی تیره و تار کرد. جهان خلقت بر اثر نااطاعتی این دو نفر زیر لعنت قرار گرفت و مکانی شد سقوط‌کرده و تباه‌شده. انسان در این دنیای جدید پیوسته در وحشت و ناامنی بسر می‌بَرد، برای بقای خود باید تلاش و کوشش کند و رنج بکشد، و به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت است
فیلم "جاده"، هولناکیِ زیستن در چنین فضایی را به‌خوبی به تماشاگر منتقل می‌کند و از طریق فلاش‌بک‌های ذهن مرد، حسرت او را از گذشته‌ای درخشان نشان می‌دهد. اما راه حل یا رمز زیستن در چنین فضای هولناکی چیست؟
 

رمز زیستن در جهانی ویران

سؤال این است که آیا مرگ بهتر از زیستن در چنین جهان هولناکی نیست؟ آیا محکومیم با تلخی و خودفریبی به هر قیمت شده به چنین زندگی‌ای چنگ بزنیم؟ فیلم چنین راه‌حلی را پیشنهاد نمی‌کند. با نگاهی دقیق به روند فیلم می‌‌بینیم که سه رمز وجود دارد که زندگی به‌خاطر آنها می‌تواند همچنان ارزش زیستن داشته باشد: ایمان، امید و محبت. این سه رمز دقیقاً همان سه چیزی است که مطابق اول قرنتیان باب ۱۳ همواره پابرجا خواهد ‌ماند، و مهمترین‌شان محبت است.
در فضای تاریک و مأیوس‌کننده فیلم، همواره می‌بینیم که نور خفیف و بی‌رمقی که معرف "امید" است همچنان کورسو می‌زند. پدر چندین بار خود را در موقعیتی می‌یابد که ناچار است به زندگی خود و پسرش خاتمه دهد، اما گلوله ر‌ا بر شقیقه پسرش شلیک نمی‌کند و خود را نیز نمی‌کشد زیرا کماکان امیدوار است راهی پیدا کند تا خود و پسرش را از جهان فعلی به مکان متفاوتی برساند. خودِ همین در حرکت بودن نشان از امیدی دارد که هنوز خاموش نشده است. برای چه زنده بمانیم؟ آیا هدف فقط این است که خود را به هر قیمتی زنده نگاه داریم؟ خیر. حتی زمانی که پدر و پسر انباری از غذا می‌یابند و مکان امنی در زیرِ زمین برای زندگی پیدا می‌کنند، پس از چند روز آنجا را ترک می‌کنند و دوباره به سفر خود ادامه می‌دهند. گویا می‌د‌انند که ماندن جایز نیست. ماندن مساوی با مرگ و نابودی است. نباید با چنین جهانی مأنوس و دلبسته شد. باید گریخت و با امید چشم به آینده‌ای دوخت که می‌تواند متفاوت باشد. وجود خودِ پسر نیز نشانی از امید برای پدر است. نسلی دیگر می‌تواند در جاده حرکت کند. برای مرد که انگیزه و توان خود را از دست داده، نسل جدید با انرژی و انگیزه‌های جدید ریسمانی است که او را همچنان به زندگی متصل نگاه می‌دارد.
"ایمان" رمز دوم است. جان هیلکوت، کارگردان فیلم در مصاحبه‌ای با نشریه مسیحی Christianity Today درمورد مک‌کارتی نویسندۀ رمانِ “جاده” می‌گوید: «نویسنده به فیض در زیر فشارهای زندگی معتقد است. او همچنین به تقلا و کشمکشِ ایمان علاقه‌مند است. از دیدگاه او “جاده” به اَشکال مختلف همچون مَثَل‌های کتاب‌مقدس است. مرد برای بقا در کشمکش و تقلا است. او پسری به این دنیا آورده است و حال هر دو با هم با موانع بقا روبرو می‌شوند، موانعی که ایمان آنها را می‌آزماید و باورهای‌شان را به چالش می‌گیرد. “جاده” دارای مفاهیم اخلاقی زیادی است.» در این فیلم به‌ویژه ایمان پسر جالب است. او در این جهانِ سقوط‌کرده به‌دنیا آمده و دنیای نیکوی قبلی را ندیده است. همچنان که روند فیلم به‌کُندی به جلو می‌رود، احساس می‌کنیم که پدر در کشمکش ایمان در حالِ مغلوب شدن است. شخصیت او در زیر فشارها تحلیل رفته و ناخواسته به سمت بدی متمایل است. ولی پسر همچنان استوار است و با سقوط در ورطۀ بی‌ایمانی مبارزه می‌کند.
هیلکوت در ادامه مصاحبه‌اش می‌گوید: «دنیایی که نویسنده خلق کرده، خواننده را به چالش می‌گیرد. درست مثلِ کتاب ایوب. باید دید که شخصیت‌های داستان در زیر فشارهای زندگی چه عکس‌العملی از خود نشان می‌دهند، زیرا در زیر فشارهای شدید است که ذات و جوهرۀ واقعی انسان خودش را نشان می‌‌دهد. در مورد پدر می‌بینیم که چگونه شخصیتش در زیر فشارها به‌آرامی تضعیف می‌شود و انسانیت او در آستانۀ فروپاشی است. اما نکته جالب این است که در پایان این پسر است که انسانیتِ پدر را به او بازمی‌گرداند. از نگاه نویسنده در اینجا درسی روحانی وجود دارد: اینکه شعله‌های روحِ مقاومت و پایداری نباید خاموش گردد. همانطور که پدر و پسر با هم عهد کرده‌اند: “آتشِ درون هیچگاه نباید خاموش شود”».
اما در چنین فضایی آیا برای محبت و عشق نیز جایی باقی است؟ کارگردان جرقه‌هایی از محبت و عشق را نیز در این فیلم به تصویر کشیده است. به‌طور خاص، رگه‌هایی از محبت و نوعدوستی را در رفتارهای پسر شاهدیم: او در جایی از فیلم به‌شدت به پدرش اعتراض می‌کند که چرا سیاه‌پوستی را که غذای‌شان را دزدیده است واداشته لباس‌های خود را درآوَرَد و به آنها دهد، و وی را عریان رها کرده است: «اگر او را در اینجا رها کنیم می‌میرد!» عاقبت نیز پسرک بازمی‌گردد، لباس‌های دزد را به او پس می‌‌دهد، و غذایی نیز برای او بر جای می‌گذارد. در جایی دیگر می‌بینیم پسرک در جهانی که هدیه دادن بی‌معناست، از غذای خود به پیرمرد نابینایی هدیه می‌دهد. اینها همه نشانه‌هایی است از محبتی خالص و بی‌عوض در فضایی آکنده از خصومت، سردی و انتقام. نسل جدید کیفیتی از خود نشان می‌دهد که قادر است با ناملایمات و بحرانها مقابله کند، و این همان محبتی است که کلام خدا از جاودانه بودنِ جوهرۀ آن خبر می‌دهد. بجای همرنگ شدن با جماعتی عاری از محبت، باید با محبت به جنگ آنان رفت. جایی که آتش محبت شعله‌ور باشد، زیستن نیز ارزش پیدا می‌کند.
در پدر نیز نشانه‌هایی از محبت می‌بینیم. او که از زندگیِ مرفه گذشته تنها پسرش را در اختیار دارد، با چنگ و دندان از او حمایت می‌کند و همچون شبان نیکو حاضر است جان خود را برای محافظت از او به خطر بیاندازد. محبت و صمیمیت بین پدر و پسر در تضاد آشکار با خودخواهی و خودمحوریِ ذاتیِ بشریتی تباه‌شده است. سرانجام لحظه دردناکِ جدایی فرا می‌رسد. پدر در آستانۀ مرگ از پسرش تقاضای بخشش می‌کند که نتوانست مأموریت محافظت از او را به کمال برساند و مجبور است تنهایش بگذارد. پسر در کنار ساحل، تنها و ناامید در سوگ پدری که تنها اتکای او بود می‌گرید و بر گونه‌های پدر بوسه می‌زند. با خود می‌اندیشد که ادامه سفر چگونه ممکن است؟ اما در اوج استیصال و درماندگی او، خانواده‌ای از راه می‌رسند که حاضرند پسرک را به‌عنوان مسافری جدید در کنار خود بپذیرند. پسر در ابتدا مشکوک است زیرا بحرانهایی را از سر گذرانده که اعتمادش را به انسان‌ها خدشه‌دار کرده است. اما در نگاه خانواده محبت و صمیمیتی موج می‌زند که پسر را در برابر آن یارای مقاومت نیست. آنها به‌راستی تصمیم دارند از پسرک حمایت کنند. کسی که محبت کرده، اینک خود توسط دیگری محبت را تجربه می‌کند.
 

خدا کجاست؟

در جهانی چنین تاریک، آیا می‌توان جایی برای خدا نیز متصور شد؟ این سؤالی است که برخی از شخصیت‌های فیلم نیز هر از گاه مطرح می‌کنند. جان هیلکوت در مصاحبه‌اش قبول دارد که فضای فیلم چنان تیره و تار و مأیوس‌کننده است که ظاهراً خدا به آن پشت کرده است. اما اگر دقیق‌تر بنگریم، حضور خدا و جلوه‌هایی از ایمان مسیحی را به‌وضوح می‌توان در لابلای فیلم مشاهده کرد. کارگردان معتقد است که نویسندۀ رمان "جاده" نیز خدا را در بطن داستان خود گنجانده است. در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، پدر و پسر را می‌بینیم که به کلیسایی متروکه و ویران پناه می‌برند. این صحنه بسیار نیشدار و تلخ است. کلیسا ویران است و در آن هیچ اثری از حیات به‌چشم نمی‌خورد. از جایگاه سرایندگان هیچ سرودی به گوش نمی‌رسد و مدت‌هاست که نوای ستایش و تمجید آنجا را ترک کرده است. ولی در بخشی از دیوار کلیسا، صلیبی از جنس شیشه می‌بینیم که بر اثر انعکاس نور درخشش عجیبی دارد. در جهانی که ظاهراً خدا آن را ترک کرده است، می‌توان حضور ملموس خدا را در قالب صلیب حس کرد. همه چیز از بین رفته و تپش زندگی گویی که از کار افتاده است، ولی صلیب همچنان پابرجاست. خدای رنجبر غایب نیست. او همچنان در صحنه است و خلقت سقوط‌کردۀ خود را رها نکرده است.
آری، ایمانی که در سخت‌ترین شرایط همچنان به تقلای بی‌امانِ خود ادامه می‌دهد، امیدی که همچنان کورسو می‌زند، و محبتی که در اوج سردی‌ روابط و خودخواهی‌ها در پی نیکویی و دستگیری از دیگران است، همگی از حضور خدایی حکایت دارد که جهان مصیبت‌زده را به حال خود وانگذاشته است بلکه فیض او کماکان ضامن بقای انسان است.
 

وظیفۀ ما چیست؟

فضای زندگی ما مسیحیان نیز چندان تفاوتی با جهانی که در فیلم "جاده" می‌بینیم ندارد. دنیای پیرامون ما نیز پر است از قتل، تجاوز، قحطی، جنگ، شرایط رقت‌بار اقتصادی، بیکاری، و رقابت‌های هسته‌ای و تسلیحاتی. از همه اینها غم‌انگیزتر، مرگ روحانی است که طیف وسیعی از بشریت را به کام خود فرو برده است. واکنش ما در قبال چنین تهدیداتی چیست؟ ما چه خواهیم کرد؟ به‌راستی یک مسیحی چگونه در چنین جهانی به زیستن ادامه ‌دهد؟ آیا دست از کار و تلاش بکشد و به گوشه‌ دیر و صومعه پناه ببرد و خود را از آلودگی جهان در امان نگاه دارد؟ کلام خدا چنین راهی را به ما پیشنهاد نمی‌کند. ما در پی جهان دیگری هستیم که انتظار ما را می‌کشد. ما نیز مسافری هستیم در جاده. نباید ماند و از حرکت بازایستاد و یا کنار کشید و منفعل زیست. باید ادامه داد. ما نیز تنها با “ایمان، امید و محبت” است که می‌توانیم به این سفر ادامه دهیم: همچون ابراهیم که فراخوانده شد و به امید ایمان آورد و اطاعت کرد و به سویی قدم نهاد که نمی‌دانست دقیقاً کجاست. همچون بیگانه‌ای در دیار غربت خانه‌به‌دوش گردید و در خیمه‌ها ساکن شد. زیرا چشم‌‌انتظار شهری بود با بنیاد، که معمار و سازنده‌اش خداست (عبرانیان ۱۱).
برتری فیلم “جاده” بر سایر فیلم‌های ژانر زمان آخر در این است که برخلاف این فیلم‌ها که بیشتر حالت سرگرمی دارند و بیننده را با بکارگیری تکنیک‌های پیشرفته به حیرت می‌اندازند، فیلم “جاده” چیزی فراتر از احساس هیجانِ فروریختن ساختمان‌ها، ویرانی پل‌ها، طغیان دریاها و شکاف شاهراه‌ها را به تماشاگر منتقل می‌‌کند. این فیلم به خود فاجعه می‌پردازد و بر مفاهیمی متمرکز می‌شود که در بطن ویرانی، دستاویزی می‌شود برای ماندن، مقاومت کردن و تسلیم نشدن. فیلم “جاده”، منفعل بودن در چنین فضای تباه‌شده‌ای را جایز نمی‌داند، بلکه مُشوّق تکاپو و فعالیت و حرکت به جلو است. حتی ممکن است ندانی که دقیقاً مقصدت کجاست و آیا در طول حیاتت به آن می‌رسی یا نه، ولی باید با امید راه را ادامه ‌دهی. به قول ریچارد فوستر: «دینداری حقیقی انسان را از جهان بیرون نمی‌راند، بلکه او را قادر می‌سازد که در این جهان بهتر زندگی کند، و دلگرمش می‌کند که در بهبودِ آن بکوشد

ارزیابی این مقاله ٢ from ١ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En