/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

شعر


 سپیده‌ای از عالم اعلی از ما تفقد نمود تا ساکنان در ظلمت و سایه مرگ را نور دهد
انجیل لوقا ۱: 78 و 79

 

میلاد عکس رخ ماه

مـــژده آن کس کـه بـُود راستی و راه رسیـد چو شَهی خالی ز هر منصب و هر جاه رسید

بـه شـراب و قدحش وعــده مستـی بنمـود ره پنهـانــی میخــانــه بــه گمــراه رسیــد

چـون ببستنــد در میکـــده از روز نخـست بهــر بگشـودن ایـن قبـله و درگــاه رسیــد

کس نـدانست ز روز ازل ایــن راز نهفــت کـه بــه مرغـان چمن حیـله روبــاه رسیــد

حکـم شیخ و دغل زاهـد و صبـر مـن و یار ز ســر صبح ازل تا بــه شبـانگـــاه رسیـد

شیــر و کفتـار و شغالان همـه بر گلـه زدند بهــر این گلــه مسیحــا بـه چـراگاه رسیـد

غـوره حلوا شـد و انگـور می بیغش و نـاب تلخـی صبــر نــگر شــربتش از راه رسیـد

غـم و تنهـایـی آن یـوسفِ افکنــده بـه چـاه رخت بر بست چو عیسی به سر چاه رسیـد

نفـس بـــاد صبــا داد خبــر از گـل ســرخ که چنین مـرغ چمن بـی غم و بـی آه رسیـد

گـر ندانـی نتوانـی بـه خوشـی زیست کنی رمـز خـوشبختــی دل بــا دل آگـاه رسیــد

به گداییِ درِ میکدۀ عشق هر آن کس بنشست عـاقبت چـون مـن و مـا بر حرم شاه رسیـد

بستودنـد ملائــک بـه چنیـن شـب رخ مــاه بهـر مستـان بـه قدح عکس رخ مــاه رسیـد

شعراز کشیش محمد جلیل سپـهر، تالسا، کریسمس 2009

 


 

شــادی کنیــد ای عاشقــان، عیسی به‌دنیـا آمــده

روح سیــاهـی مــی‌رود، نــور مسیحــا آمـــده.

شـادی مـریـم را نگـر، لبخنــد یـوسف را ببیــن

شــور مجـوســی را نگـر، شیــر یهــودا آمــده.

جشـن ملائــک می‌رسـد، بهت شبـانـان را نــگر

صحـرا منـور گشتــه چـون، عیسی به‌دنیـا آمــده.

عیسای کودک را نگـر، چـون کودکی او را بخـوان

نهــر حیــات تشنـــگان، اینـک مهیـــا آمـــده.

شمعون صــالح این چنین گویــد ز ایمان و یقیـن

کشف حجــاب از آسمــان، نـوری ز بــالا آمـده.

در جان خود گـر خستـه‌ای، درهای دل را بستـه‌ای

بگشـا درِ قلبت بـر او، چـون جـان جـان‌ها آمـده.

افتاده‌ای در موت و غم، گر ناخوشی در روح و تن

بـرخیــز از بستـر بـرآ، زیــرا کـه عیســی آمـده.

هفت آسمـان شـادی کنـد در عشـق فـرزنـد خدا

دستک زنیــد ای عاشقــان بـر مـا مسیحـا آمــده.

کیوان


 

عمانوئیل

جهان آشفتـه و در هم، پریشان بود و پر غوغا؛

نه امنیت، نه آرامش، خوشی‌ها رفتـه از دل‌ها؛

همه نومید و سرگردان که آخر چون شود دنیا؟

بـزاد از مادری طفلی که نامیدش: “خدا با ما”!

اسقف دهقانی تفتی

 


ارزیابی این مقاله ٤ from ١ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En