/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

نالۀ مار سیاه

مریم دانشور

 

«زیرا که از بلندی قدس خود نگریسته، خداوند از آسمان بر زمین نظر افکنده است. تا نالۀ اسیران را بشنود و آنانی را که به موت سپرده شده‌اند آزاد نماید.» (مزمور ۱۰۲:‏۱۸-‏‏‏‏۲۰)

در یکی از روزهای یکشنبه که من و همسرم مبل راحت خانه را به صندلی سفت کلیسا ترجیح داده و جلوی تلویزیون لمیده بودیم، در حالی که با دکمه‌های کنترل بازی می‌کردم فیلمی توجه‌ام را جلب کرد و تصمیم گرفتم آن را دنبال کنم. اغراق نکرده‌ام اگر بگویم برکتی که با دیدن آن فیلم گرفتم کمتر از موعظه آن روز نبود.

فیلم Black Snake Moan که در فارسی به "نالۀ مار سیاه" ترجمه شده است از آن دسته فیلم‌های درام است که در ابتدا تصویری کاملاً متفاوت از موضوع اصلی و هدف فیلم ارائه می‌دهد. فیلم با سکس، خیانت و خشونت آغاز می‌شود و تنها از اواسط فیلم است که رفته رفته به مفاهیم روحانی‌ای که کارگردان در صدد القای آن است پی می‌بریم.

فیلم "نالۀ مار سیاه" محصول سال ۲۰۰۷ سومین کار کارگردان جوان و تازه‌کاری است به اسم کریج بریور (Craig Brewer). کریج بریور پس از فوت پدرش تصمیم گرفت با ارث و میراثی که به او رسیده بود به آرزوی دیرینه‌اش یعنی فیلم‌سازی دست یابد. بدین ترتیب او با ساختن فیلم «فقیر و گرسنه» (The Poor and Hungry) در سال ۲۰۰۰ وارد دنیای سینما و کارگردانی شد و در همان ابتدا توانست تصویر موفقی از خود به بینندگان و منتقدین سینما ارائه دهد.

داستان "نالۀ مار سیاه" حول سه شخصیت دردمند می‌گردد که هر یک به‌واسطه کمک به دیگری توانست از زنجیرهایی که وی را در اسارت داشت آزاد شود.

لازاروس (یا در زبان فارسی همان ایلعازر در کتاب‌مقدس) که نقش او را سموئیل جکسون (Samuel Jackson) بازی می‌کند، پیرمرد سیاه‌پوست و مذهبی‌ای است که به‌راستی همچون ایلعازر مرده است. در همان ابتدای فیلم همسرش به او می‌گوید که مدت‌هاست با برادر او رابطه نامشروع دارد و حال تصمیم گرفته است لازاروس را برای همیشه ترک کرده، با برادرِ او زندگی کند. علاوه بر این، لازاروس مدت‌هاست که رؤیای همیشگی خود را که نواختن موسیقی ‌است رها کرده و اکنون تنها و دلمرده است. او از نظر روحی چون ایلعازرِ مرده در کتاب‌مقدس است. اما درست در اوج تلخی و دردمندی، با دختری به نام ری برخورد می‌کند.

ری (که نقش او را کریستینا ریکی "Christina Ricci" بازی می‌کند) دختری است اسیر. او که در کودکی مورد تجاوز دوست‌پسر مادرش قرار گرفته و از نظر عاطفی هیچ حمایتی از مادرش ندیده است، تنها راه فرار از دردها و محرومیت‌هایش را داشتن روابط جنسی با مردان مختلف می‌داند. سکس برای ری همچون مُسکنی است که می‌تواند خلاء و دردِ درونی او را موقتاً آرام کند، ولی در واقع همانگونه که به‌طور سمبلیک در صحنه‌هایی از فیلم می‌بینیم، حکم ماری را دارد که می‌کوشد ری را در خود بپیچد و اسیر سازد. اما آشناییِ ری با پسری به‌نام رونی که به‌راستی به وی مهر می‌ورزد، رفته رفته به ری کمک می‌کند تا با مردهای دیگر رابطه نداشته باشد و آینده و شفای زخم‌های درونی‌اش را تنها در رونی ببیند.

با این حال خودِ رونی نیز دردی پنهان دارد. او که به‌شدت دچار عدم اعتماد به نفس است و از حملات عصبی رنج می‌برد، رفته رفته در ری آرامش خود را باز می‌یابد. اما هنوز مدتی از دوستی آنها نگذشته که رونی تصمیم می‌گیرد به ارتش بپیوندد و به عراق برود. دوری از رونی ضربۀ سختی برای ری بود به حدی که حملات روحی دوباره به ‌سراغ او می‌آید و بدتر از گذشته او را به سمت داشتن رابطه جنسی و استفاده از مواد مخدر و الکل سوق می‌دهد. کمتر مردی در دفتر تلفن ری است که با او رابطه نداشته، و به‌ همین دلیل وی در تمام شهر معروف است.

یک شب ری در حالی که مست است، توسط دوست رونی مورد حمله قرار می‌گیرد و با بدنی کبود، نیمه جان و نیمه عریان در کنار جاده رها می‌شود. فردای آن روز لازاروس کنار جادۀ خانه‌اش بدن نیمه‌جان ری را پیدا می‌کند و او را به‌ خانه‌اش می‌برد. لازاروس گرچه ترسان است، اما با خواندن کتاب‌مقدس مطمئن می‌شود که خدا از او می‌خواهد به این دختر دردمند کمک کند تا از اسارت‌هایش آزاد شود.

لازاروس بر خلاف افراد دیگری که در زندگی ری بودند برای سوءاستفاده از ری در کنار وی نیست و حتی قصد قضاوت در مورد او را نیز ندارد. لازاروس با اینکه این دختر را نمی‌شناسد، اما مصمم است در کنار او بایستد و او را محبت کند -‏‏‏ محبتی که ری تا به‌ حال آن را تجربه نکرده‌ و برایش تازگی دارد؛ محبتی صادقانه و بدون چشم‌داشت.

لازاروس وقتی به مشکل روحیِ ری پی می‌برد، به‌ناچار او را با زنجیر به نرده‌های رادیاتور منزلش می‌بندد و در تمام مدت اقامت اجباری ری، می‌کوشد به این دختر دردمند کمک کند تا به ارزش واقعی خود پی ببرد.

در دنیای امروز که اکثر فیلم‌ها و برنامه‌های تبلیغی پر است از تصاویر زنان برهنه و بسیاری از زنان همچون ری هویت و ارزش‌ خود را در روابط جنسی می‌جویند، فیلم "نالۀ مار سیاه" بیانگر این مفاهیم کتاب‌مقدسی است که ای مرد، به زن تنها به‌عنوان وسیله‌ای برای ارضای هوس‌هایت نگاه نکن بلکه برای او همان ارزش و احترامی را قائل باش که برای خود قائلی؛ و ای زن به ‌یاد آور که خدا تو را همانطور که هستی دوست دارد و برایت آنقدر ارزش قائل است که پسرش را به‌جهت رهایی تو از دردهایت فدا کرد.

در انتهای فیلم می‌بینیم که ری، رونی و لازاروس هر سه به‌واسطۀ قدرت و نیروی شفابخش عشق و محبت در مسیر بهبودی گام برمی‌دارند. لازاروس که به‌واسطۀ کمک و محبت کردن به ری، خود نیز از زخم ناشی از خیانت همسر در حال التیام است، بار دیگر به آرزوی گذشته‌اش یعنی نواختن گیتار روی می‌آورد و به‌علاوه با زنی سیاه‌پوست طرح دوستی می‌ریزد.

ری را نیز می‌بینیم که با کمک لازاروس در تلاش است با جامعه خود ارتباطی تازه برقرار کند و حتی برای ایجاد رابطه‌ای تازه با مادرش پیش‌قدم می‌شود.

رونی نیز که به‌دلیل حملات عصبی‌اش از ارتش مرخص شده است، اعتراف می‌کند که زندگی با ری برایش از همه چیز مهم‌تر است و سرانجام با راهنمایی‌های لازاروس و دوستِ کشیش او که وی نیز در این فیلم نقش مهمی برعهده دارد و همچون برادری همواره در کنار لازاروس است، ری و رونی با هم ازدواج می‌کنند.

همانطور که قبلاً اشاره شد، هر سه شخصیتِ اصلی فیلم در مسیر بهبودی هستند و پیامِ امید را می‌شود در سراسر فیلم شاهد بود. با این حال این بدان معنا نیست که درد به‌کلی از بین رفته است. همانطور که در آخرین صحنۀ فیلم می‌بینیم، درد همچنان به قوت خود باقی است، اما این بار رِی با دید تازه‌ای به آن می‌نگرد. صحنۀ پایانی فیلم این موضوع را بسیار زیبا به‌ تصویر می‌کشد: در این قسمت، ری و رونی را می‌بینیم که در یکی از بزرگراه‌های آمریکا در حال رانندگی هستند. ناگاه کامیونی در پشت اتومبیل آنها ظاهر می‌شود و با بوق و چراغ اشاره می‌کند که رونی از مقابلش کنار برود. رونیِ مضطرب در حالی که کنترل ماشین برایش دشوار است دچار حملۀ عصبی می‌شود، اما ناگاه از وجود ری قوت‌قلب گرفته، به‌طرزی معجزه‌وار ماشین را به کنار جاده هدایت می‌کند. از طرفی ری را نیز می‌بینیم که حمله عصبی بار دیگر به‌ سراغش می‌آید، اما او نیز این ‌بار نه تنها مغلوب درد نمی‌شود، بلکه با آن به مبارزه برمی‌خیزد. در صحنۀ پایانی، ری را می‌‌بینیم که در حالی که با یک دست رونی را که در حال درد کشیدن است در آغوش کشیده، با دست دیگر به زنجیر طلایی‌ای که آن را به‌عنوان سمبل رهایی از دردهایش در روز عروسی هدیه گرفته‌ بود چنگ زده است و مشغول خواندن سرودی زیباست.

این فیلم برای من یادآور چند حقیقت روحانی است:

۱-‏‏‏ به‌راستی تا چه حد آماده‌ایم خود را در دستان خداوند قرار دهیم و مانند مسیح به دور از روحیه قضاوت، با محبتی صادقانه و بدون چشم‌داشت به افراد دردمندی که خدا آنها را سر راه ما قرار می‌دهد کمک کنیم؟

در این فیلم لازاروس را می‌بینیم که حاضر شد دیگران به اشتباه در مورد او قضاوت کنند و با نگاه مشکوک به او خیره شوند، اما اسیری را از چنگ نیروهای اسارت آزاد کند. لازاروس چهرۀ عیسی مسیح را برای ما منعکس می‌کند. عیسی مسیح نیز آمد تا دردمندان را بجوید و شفا بخشد. او بدین منظور حقارت و رسوایی را به جان خرید تا بیمارانی چون مریم مجدلیه و زکی خراج‌گیر را که جامعه ارزشی برای‌شان قائل نبود از اسارت رها سازد.

عیسی مسیح می‌گوید «بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان». عیسی از ما می‌خواهد که ما نیز در اثر قدم‌‌های او گام برداریم و با الگو گرفتن از او، برای این دنیای دردمند مرهمی باشیم.

داستان لازاروس همچنین یادآور این واقعیت است که در کمک به دیگران است که خود نیز التیام می‌یابیم. لازاروس با اینکه خود در اوج مشکلات بود و از لحاظ روحی در وضعیت بسیار بدی قرار داشت، اما از آنجا که حاضر شد به نیازمندی دیگر کمک کند، خود نیز از برکات این کمک بی‌نصیب نماند و زخم‌هایش از این طریق التیام یافت.

۲-‏‏‏ یکی از صحنه‌های کلیدی فیلم، گفتگوی ری با کشیشی است که دوست صمیمی لازاروس است. ری صادقانه سؤالی از کشیش می‌پرسد: «آیا درست است که مسیحیان اعتقاد دارند هر چقدر هم گناه کرده باشی می‌توانی با ایمان به عیسی سر از آسمان درآوری؟!» تصویری که ری از خدا در ذهن دارد دقیقاً مثل تصویری است که بسیاری از مردم امروز از خدا دارند: خدایی در آن دوردست‌ها که به دور از دنیای روزمره بشر و مشغلات و نگرانی‌های او، جایی در آسمان‌ها منزل دارد و جز مجازات کاری با انسان ندارد.

جواب کشیش، کاملاً صادقانه و در عین حال عمیق است. او در جواب ری می‌گوید: «می‌خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. راستش را بخواهی برای من چندان مهم نیست که به آسمان می‌روم یا نه. آنچه واقعاً برایم اهمیت دارد این است که به وقت درد و نیاز، وقتی زیر بار مشکلات و فشارها هستم، کسی هست که با او صحبت کنم..... کسی که در ضعف‌هایم به من قوت می‌دهد. من خدا را برای همین امروز، همین لحظه می‌خواهم.» کشیش با این جملات، خدایی را به ری معرفی می‌‌کند که پدر آسمانی ماست و می‌خواهد در همین دنیا، به‌طور روزانه با ما رابطه داشته باشد و در تنگی‌ها به فریادمان برسد. زمانی که دیگر هیچ امیدی نیست و چیزی نمانده که به آن چنگ بزنیم، زمانی که دیگر هیچ دارویی نمی‌تواند درد ما را تسکین دهد، آن وقت خدا هست و او همیشه برای ما وقت دارد. خدا برخلاف تصور ری در آن دوردست‌ها نیست، بلکه نزدیک به ماست و درد ما برای او مهم است.

۳-‏‏‏ و در آخر باز به ما یادآوری می‌کند که دنیا پر است از افرادی چون لازاروس و ری. این دنیا به‌علت گناه مدام در حال درد کشیدن است و اگر کسی بگوید دردی ندارد مطابق کلام خدا دروغگوست (رومیان ۸:‏۲۰ و اول یوحنا ۱:‏۸). اما این پایان راه نیست. کلام خدا برای ما انسان‌های دردمند مژدۀ آزادی و رهایی دارد. خدای رحیم که صدای نالۀ مخلوقش را شنید برای او راهی مهیا کرد تا از دردهایش آزاد شود. او یگانه فرزندش را برای ما فرستاد و درد ما را بر خود گرفت تا ما را آزاد سازد. عیسی مسیح حکم همان زنجیر طلایی‌ای را دارد که ری در صحنۀ پایانی فیلم به‌هنگام مواجه شدن با حملات، با چنگ زدن به آن نیرویی تازه می‌یابد و می‌تواند با نیروهایی که در گذشته اسیر آن بود، مبارزه کند.

گذشته از این، این وعده به ما داده شده است که سرانجام در زمان آخر «او هر اشکی را از چشمان ما پاک خواهد کرد. دیگر مرگ نخواهد بود؛ و ماتم و شیون و درد وجود نخواهد داشت...» (مکاشفه ۲۱:‏۴).


ارزیابی این مقاله ٣.٢ from ٤ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En