/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

مسیر سبز

حسام مرتضوی

وقتی «معصومیت» قدم به زندان می‌نهد
نقدی بر فیلم «مسیر سبز» (Green Mile)

 

آیا می‌توان در بدترین شرایط، بهترین بود؟ در آلوده‌ترین مکان، پاک زیست و در یأس‌آورترین شرایط امیدوار بود؟ با طرح این سؤالات بهتر می‌توان به تماشای فیلم «مسیر سبز» نشست و پیام تأثیرگذار آن را دریافت.

پیش از بررسی فیلم بهتر است ابتدا با دو شخصیت که در ساخت این فیلم نقشی اصلی را بر عهده دارند آشنا شویم.

شخص اول فرانک دارابونت، کارگردان فیلم است. او که از یک خانوادۀ مجاری‌تبار است در یکی از اردوگاه‌های پناهندگی در فرانسه به‌دنیا آمد و بیشتر دوران زندگی خود را در آمریکا سپری کرده است. دارابونت همواره علاقه شدیدی به دنیای سینما داشته و تاکنون کارهای موفقی از خود به بازار سینما تقدیم کرده است. اکثر فیلم‌های دارابونت حاوی پیام‌ معنوی است.

فرد دیگری که داستان فیلم "مسیر سبز" مدیون اوست نویسنده معروف، استیفن کینگ است. اکثر کسانی که به تماشای فیلم‌های رعب‌آور علاقه دارند احتمالاً با نام استیفن کینگ آشنا هستند. استیفن کینگ نویسنده پُرکاری است که در ادبیات جهان به «سلطان وحشت» معروف شده است. کتاب‌های او به‌طور خاص علاقه فیلمسازان را به خود جلب کرده، و تا به امروز ۵۰ فیلم بر اساس داستان‌های او بر پرده سینماهای جهان رفته است.

دارابونت و کینگ که دوستان دوران جوانی هستند در ساخت سه فیلم با هم همکاری کرده‌اند که از این بین، دو فیلم شهرت جهانی یافته است.

اولین فیلم مطرح آنها، «رهایی از شاوشنک» (The Shawshank Redemption) نام دارد. این فیلم که نامزد دریافت هفت جایزه اسکار شد، نام دارابونت را به‌عنوان کارگردانی هوشمند بر سر زبان‌ها انداخت. موضوع فیلم، زندگی یک زندانی بی‌گناه و فرار او پس از بیست سال حبس از زندانی به‌نام شاوشنگ است. دارابونت در این فیلم راز ماندن و بقا را بررسی می‌کند، و شخصیتی را به تصویر می‌کشد که در اوج سختی و ناامیدی، طریقِ امید را برمی‌گزیند.

و اما عنوان فیلم مطرح بعدی این دو نفر، «مسیر سبز» است که نه تنها از سوی هواداران سینمای عامه‌پسند با استقبال روبرو شده، بلکه توانسته است نظرِ سینمای متفکر را نیز به خود جلب کند. مسیحیان نیز اکثراً از این فیلم برداشت‌ مثبتی داشته‌اند تا آنجا که حتی شایع شده که استیفن کینگ به احتمال زیاد حتماً ایماندار است. به هر حال همین نکته که فیلمی که بر اساس داستانی از کینگ، این "سلطان وحشت" ساخته شده نه تنها وحشتی در تماشاگران برنمی‌انگیزد بلکه آنان را عمیقاً به فکر فرو می‌برد و با مفاهیم معنویش اثری تکان‌دهنده بر آنان می‌گذارد، خود جای تأمل است.

 

داستان فیلم

جالب اینجاست که دارابونت پس از ساخت فیلم «رهایی از شاوشنگ»، در فیلم «مسیر سبز» نیز بار دیگر از زندان به‌عنوان فضای اصلی فیلم استفاده ‌کرده است. گویا رابطه زندانی و زندانبان برای سازندۀ فیلم دارای جذابیت خاصی است.

داستان فیلم در زندانی در آمریکا می‌گذرد. "پل اجکام" که نقش او را تام هنکس بازی می‌کند مسئول بخش اعدام‌ در زندان است. در این بخش افرادِ محکوم به مرگ روزهای آخر زندگی‌شان را سپری می‌کنند. فیلم با ورود یک اعدامی تازه‌وارد که مردِ سیاه‌پوست و درشت‌اندامی است آغاز می‌‌شود. این شخص که جان کافی (John Coffey) نام دارد، برخلاف هیکل درشت و چهره ترسناکش فردِ خوش‌قلب و مهربانی است. او از قدرت خارق‌العاده‌ای نیز برخوردار است و حتی می‌تواند بیماران را شفا دهد. جان به‌ جرم قتل فجیع دو دختربچه به اعدام محکوم است. پل اجکام به مرور زمان درمی‌یابد که جان بی‌گناه است، اما او عاقبت بی‌آنکه مخالفتی از خود نشان دهد و فریاد بی‌گناهی سر دهد چون بره‌ای معصوم بر صندلی الکتریکی می‌نشیند و اعدام می‌شود.

 

پیامی تأثیرگذار

فضای زندان فضای خوشایندی نیست، بویژه آنگاه که جز مرگ چیزی در انتظار زندانیان نباشد. در کنار این زندانیان مأمورینی نیز زندگی می‌کنند که اداره‌کنندگان چنین فضایی هستند -‏‏‏ مأمورینی که تنها مجری قانونند.

فضا چنان بی‌روح و ملال‌آور است که حتی شیطنت‌های بامزۀ یک موش شور و هیجان می‌آفریند و موجب تفریح و شادی می‌گردد! براستی آیا ممکن است از چنین فضایی عنصری امیدبخش برخیزد؟ آیا ممکن است از این فضای مرده و راکد، بوی خوشی به مشام ‌رسد؟ محیط زندان آکنده از تاریکی و ناامیدی است. در این فضای تاریک به مسیر سبز رنگی برمی‌خوریم که در واقع مسیری است که زندانی باید از سلول خود تا صندلی الکتریکی طی کند و نام فیلم نیز برگرفته از آن است.

پس از چندی شخصی به این فضای تاریک قدم می‌‌نهد که قادر است محیط زندان را با حضور خود گندزدایی کند. این شخص سیاه‌پوستی غول‌پیکر است که در نگاه اول لرزه بر اندام انسان می‌اندازد، ولی در واقع جوهرش متفاوت از دیگران است. او مظهر مهربانی، معصومیت، عشق و نیکویی است -‏‏‏ خصوصیاتی که در پس ظاهری هراسناک پنهان است و بیننده را به قضاوت اشتباه می‌کشاند.

جان کافی چهره‌ای دوست‌داشتنی ندارد و ظاهرش چنگی به دل نمی‌زند، اما در پس ظاهرِ آزاردهنده‌اش قلبی می‌تپد که مالامال از عشق و صفاست. رفتار جان برخلاف قیافه‌اش بسیار معصومانه است و همچون کودکان صادق، مهربان، صمیمی و احساساتی است.

همانطور که پیشتر اشاره شد، جان علاوه بر این خصوصیات از قدرت خارق‌العاده‌ شفا نیز برخوردار است. او پل اجکام را از دردی که سال‌ها از آن رنج می‌برد شفا داد، موش مرده‌ای را که تنها مونسِ یکی از زندانیان است دوباره زنده کرد، و غدۀ مغزی همسر رئیس زندان را شفا داد. جالب اینجاست که هر بار که جان از نیروی خارق‌العاده‌اش استفاده می‌کند تا شفا و آزادی را برای دیگران به ارمغان بیاورد، از نیروی خودش کاسته می‌شود و توانش را تا مدتی از دست می‌دهد.

جان فردی است که برای خود زندگی نمی‌کند. او در سراسر فیلم حتی یک بار نیز نمی‌کوشد از حق خود دفاع کند یا فریاد بی‌گناهی سر دهد. گویا او شرایطی را که در آن قرار گرفته به‌طور کامل پذیرفته است و حتی با رضایت‌خاطرِ کامل به استقبال مرگ می‌رود. جان در صحبتی با پل اجکام به او می‌گوید که از زندگی در این دنیای پر از تاریکی خسته شده است. هر لحظه زندگی در این دنیا برای او دردناک است و بودن در بین انسان‌هایی که چنین وحشیانه یکدیگر را می‌درند او را می‌آزارد. بااینحال جان گرچه خسته است، اما ناامید نیست. او می‌داند که پس از مرگ حیات ابدی در انتظار اوست -‏‏‏ حیاتی که خستگی و درد را در آن جایی نیست!

جان حتی می‌داند که عده‌ای از مرگ او تسلی خواهند ‌یافت. طبق قوانین زندان، گروهی از افراد برای مشاهده مراسم اعدام دعوت می‌شدند که خانواده و بستگان مقتول نیز جزو آنها بودند. این عده به تماشای جان کندنِ قاتل می‌نشستند تا بلکه از این طریق قدری تسلی یابند و دردشان التیام پیدا کند. اگرچه جان بی‌گناه بود و اعدام او کاملاً غیرمنصفانه بود، اما او به هیچ وجه نمی‌کوشد خانواده‌های داغ‌دیده را از بی‌گناهی خود مطلع کند. براستی نیز با ادعای بی‌گناهی چه چیزی را تغییر می‌داد؟ آیا دانستن اینکه او قاتل عزیزان‌شان نیست کمکی به والدین آنها می‌کرد؟ خیر! بلکه برعکس بر عذاب و ناراحتی آنها می‌افزود. و حال آنکه آنان می‌توانستند با مشاهدۀ مجازات کسی که تصور می‌کردند قاتل عزیزان‌شان است، لااقل تا اندازه‌ای تسکین ‌یابند. آری، جان حاضر است برای تسکین و تسلی خانواده داغدار هر کاری از دستش برمی‌آید انجام دهد، ولو با دادنِ جان خود.

جان دقایقی چند قبل از نشستن بر صندلی اعدام به پل اجکام می‌گوید: «نفرت دیگران را نسبت به خود احساس می‌کنم». کسی که آکنده از عشق است، طبیعی است که بوی نفرت را به‌خوبی احساس ‌کند. داشتن اینگونه نگرش در چنین فضای تاریکی براستی تکان‌دهنده است. تنها از زاویۀ عشق می‌توان زندگی جان کافی را تفسیر کرد. مرگ او تاوان و جزای اعمالش نیست، بلکه نتیجۀ عشق و محبتی است که در دل دارد.

جان کافی با مرگ به رهایی دست می‌یابد و رستگار می‌شود. "مسیر سبز" برای او مسیری ترسناک نیست، بلکه حرکتی است بسوی ابدیت، جایی که نه غمی خواهد بود و نه اشک و آهی؛ جایی که اشک‌ از چشمانِ او پاک خواهد شد و وجود خسته‌اش استراحت خواهد یافت. اما جان تا رسیدن به ابدیت، در همین فرصت اندک کاری جز ابراز عشق و محبت ندارد.

زندان را در این فیلم می‌توان به جهانی سقوط‌کرده تشبیه کرد که همه در آن محبوسیم. دوران حبس سرانجام زمانی به پایان خواهد رسید و مرگ شعله زندگی را خاموش خواهد کرد. زندانیانِ این جهان دو راه پیش رو دارند: یا می‌توانند همچون زندانیِ دیگری به‌نام «بیل وحشی» زندگی کنند که مملو از شرارت و پلیدی بود و عاقبت با ترس و هراس پا در مسیر سبز نهاد و به سوی ابدیتی نامطمئن رفت، و یا زندگی‌ای چون جان پیشه کنند که سراسر عشق و ایثار و از خودگذشتگی بود. "مسیر سبز" برای چنین کسی وحشتناک نخواهد بود، بلکه او نیز همچون جان با اطمینان و آرامش بسوی ابدیت می‌شتابد. همه ما با چنین انتخابی مواجه‌ایم، و همه ما "مسیر سبزی" در پیش داریم که باید از آن عبور کنیم. مهم نیست چه زمانی در این مسیر گام خواهیم نهاد؛ مهم آن است که چگونه این مسیر سبز را طی می‌کنیم.

بی‌تردید بین زندگی کوتاه جان کافی و زندگی منجی عالم شباهتی آشکار وجود دارد. حتی منتقدین غیرمسیحی نیز در تفسیر این فیلم بر شباهتِ انکارناپذیر بین جان و عیسی ‌مسیح تأکید ورزیده‌اند. جان در این فیلم سمبولی است از عیسی مسیح، این عالی‌ترین مظهر عشق و محبت، که با اینکه گناهی از او سر نزده بود به این جهان تاریک و پر از شرارت ما آمد و چون بره‌ای معصوم قدم در مسیر جلجتا نهاد تا "از زخم‌های او ما شفا یابیم". او نیز هیچ دفاعی از خود نکرد و کسی اعتراضی از او نشنید، بلکه داوطلبانه خود را به دست اعدام‌کنندگان سپرد و جان خود را به‌عنوان یک قربانی نهاد تا دیگران از زندگی، تعالیم، شفاها و مرگ او حیات یابند.

فیلم "مسیر سبز" اثری است ممتاز و در مقایسه با دیگر آثار سینمایی در ژانرِ زندان نظیر «پرنده‌باز آلکاتراز»، «راه رفتن مَردِ مرده» و «می‌خواهم زنده بمانم» راحت‌‌تر با مخاطبش ارتباط برقرار می‌کند. این فیلم که تاکنون در جشنواره‌های مهم جهانی برنده جوایز متعددی شده است با وجود مدت طولانی آن (۳ ساعت و ۷ دقیقه)، به‌علتِ پیام عمیقی که دارد به هیچ وجه برای تماشاگر خسته‌کننده نیست، زیرا هر بیننده‌ای در پسِ محکومینی که در "مسیر سبز" قدم برمی‌دارند، تصویر خودش را می‌بیند که دیر یا زود باید بسوی چنین مسیری گام بردارد.


ارزیابی این مقاله ٤ from ٣ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En