/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

پادشاهی خداوند

حسام مرتضوی

 

افت شدید تولید فیلم‌های تاریخی در چند دهۀ گذشته در سینمای جهان و به‌خصوص در سینمای هالیوود به‌طور چشمگیری محسوس بوده است. فیلم‌هایی چون "ده فرمان"، "بن‌هور"، "اسپارتاکوس"، "اِل سید"، "باراباس"، "سقوط امپراطوری روم" و فیلم‌هایی از این قبیل مدت‌هاست که صرفاً در آرشیو تاریخ سینما بایگانی شده‌اند. شاید نداشتن مخاطب فراوان در میان نسل جوان که بیشتر خواهان فیلم‌های علمی-تخیلی Science fiction چون "ارباب حلقه‌ها" و "هاری پاتر" هستند و همچنین هزینه سنگین ساخت فیلم‌های تاریخی باعث شده که تهیه‌کنندگان کمتری به تولید اینگونه فیلم‌ها روی آورند.

بنابراین بدون شک باید جسارت و شهامت کارگردان برجسته‌ای چون ریدلی اسکات Ridley Scott را در این زمینه ستود. اسکات که با ساختن سلسله فیلم‌های علمی - تخیلیِ موسوم به "بیگانه" Alien در سال ۱۹۷۹ خود را به جهان سینما شناساند‌، با فیلم گلادیاتور (۲۰۰۰) موفقیت چشمگیری به‌دست آورد و خود را به‌عنوان کارگردانی صاحب‌نام با فیلم‌هایی ماندگار به جهانیان معرفی نمود.

 اسکات پس از موفقیت فیلم گلادیاتور، فیلم‌ "سقوط شاهین سیاه" Black Hawk down و نیز فیلم "هانیبال" Hannibal را که به‌نوعی ادامه فیلم موفق "سکوت بره‌ها" Silence of the Lambs بود، کارگردانی نمود. پرفروش بودنِ این فیلم‌ها از رضایت‌خاطر تماشاگران و منتقدین حکایت داشت.

اسکات در سال ۲۰۰۵، پنج سال پس از ساخت فیلم گلادیاتور، بار دیگر به‌سراغ تاریخ رفت و فیلم "پادشاهی آسمان" را با هزینه‌ای بالغ بر ۱۵۰ میلیون دلار کارگردانی کرد. اما این‌بار ارتباط فیلم با مسائل سیاسی وقت مشکلاتی در تولید فیلم ایجاد نمود و برچسبِ سیاسی بودن به فیلم تاریخی او زده شد. مطبوعات گزارش دادند که در حین ساخت فیلم در کشور مراکش، مسلمانان متعصب، سازندگان فیلم را به‌مرگ تهدید کرده‌اند و دولت مراکش نیز صدها سرباز برای محافظت از جان سازندگان فیلم به محل فیلمبرداری اعزام نموده است.

اما ببینیم پادشاهی آسمان براستی چگونه فیلمی است؟ در نگاه اول ممکن است فکر کنیم با فیلمی مستند در مورد جنگ‌های صلیبی روبرو هستیم، ولی با کمی دقت بیشتر متوجه خواهیم شد که فیلم نمی‌کوشد درگیری مذهبی برهه‌ای خاص از زمان را به تصویر کشد، بلکه نشان‌دهندۀ سفر درونی و شخصیِ آهنگر جوانی است به‌نام بالیان که با مشکلات عمیق روحی دست به گریبان است. فیلم با مراسم خاک‌سپاری زن جوانی آغاز می‌شود که خودکشی کرده است. شوهر این زن یعنی بالیان که قهرمان فیلم است، اندوهگین و ماتم‌زده از واقعۀ دلخراش فقدان همسر، با عده‌ای جنگجو روبرو می‌شود که برای شرکت در جنگ‌های صلیبی عازم اورشلیم هستند. رهبر این گروه کسی نیست جز پدر بالیان. پیشنهاد پدر به پسرش این است که او نیز می‌تواند در این سفر با آنان همراه شود. بالیان که در پیِ خودکشی همسرش دچار نوعی بحران معنوی شده و خود را به‌نوعی در این حادثه ناگوار مقصر می‌داند، سخت در طلب بخشایش است. پدرش به او توصیه می‌کند که این سفر را فرصتی بداند جهت تزکیه نفس و به‌دست آوردن آمرزشی که می‌تواند زندگی او را از وضعیتِ رقّت‌بارِ فعلی ‌به بهشت تبدیل کند.

در ادامه فیلم می‌بینیم که بالیان کشیش محله را به‌قتل می‌رساند، زیرا به او گوشزد ‌کرده بود که همسرش به‌خاطر خودکشی اینک در جهنم است. بالیان وقتی بر گردن کشیش صلیبی را می‌بیند که متعلق به همسرش بوده، دیگر تاب نمی‌‌آورد و وی را به‌قتل ‌رسانده، متواری می‌شود. او در بین راه به گروه پدرش می‌رسد و اعلام می‌کند که آماده است همراه آنان به سرزمین مقدس برود و بدین وسیله آرامش درونی کسب نماید. پدر بالیان در راه توسط کسانی که در تعقیب پسر فراری‌اش هستند تیر می‌‌‌خورد و چند روز بعد می‌میرد. بالیان که حال بیش از پیش احساس تقصیر می‌کند، به هر ترتیبی شده خود را با کشتی از ایتالیا به سرزمین مقدس می‌رساند و یکراست عازم اورشلیم می‌شود و آماده است برای کسب بخشایش دست به هر کاری بزند.

او به‌مجرد ورود به اورشلیم، قصد خود را از آمدن به سرزمین مقدس برای جنگجویان دیگر تعریف می‌کند و می‌گوید آماده است تا پای مرگ بجنگد. بالیان از طریق آشنایی با زنی که معلوم می‌شود خواهر حاکم اورشلیم است، به مقرِ رهبر اورشلیم راهنمایی می‌شود. از خلال گفتگو با رهبر جذامی اورشلیم که نقابی بر چهره دارد، متوجه می‌شود که وی مردی صلح‌‌جو است و همچون صلاح‌الدین رهبر مسلمانان، تمایلی به جنگ و خونریزی ندارد. در واقع درمی‌یابد که به یُمنِ روحیۀ صلح‌جویانه این دو رهبر، جنگی به آن معنا بین مسلمانان و مسیحیان در جریان نیست. اما برخی دیگر از اهالی اورشلیم و از جمله حاکم آینده این شهر، سخت خواهان جنگند و بنابراین به‌محض درگذشتِ رهبر جذامی اورشلیم، مردم را تحریک به جنگ کرده، با لشکری عازم نبرد با سپاهیان صلاح‌الدین می‌شوند. اما مسیحیان در این جنگ بی‌حاصل به‌طرزی مفتضحانه شکست می‌خورند و رهبر جنگ‌طلبِ اورشلیم نیز اسیر می‌‌شود. اجساد این صلیبیون که طعمۀ لاشخورها می‌شود به‌همراه صلیبی که در میان آنان بی‌حرکت افتاده است، دل هر تماشاگری را به‌درد می‌آورد.

بالیانِ جوان که از ابتدا به هدف دفاع از شهر مقدس اورشلیم بدانجا سفر کرده بود، بی‌درنگ احساس مسئولیت می‌کند و پس از رهبری کردنِ جنگی خونین، می‌کوشد از کشتار بیشترِ سربازان و نابودی اورشلیم به‌دست مسلمانان جلوگیری کند. او با دِرایت و هوشیاری، هم‌کیشانِ خود را به استقامت و واقع‌بینی فرامی‌خواند و بدین ترتیب با صلاح‌الدین وارد مذاکره شده، اورشلیم را از نابودی حتمی نجات می‌‌دهد. سرانجام فیلم با اعلام آتش‌بس، تسلیم شدنِ اورشلیم در برابر مسلمانان، و زندگی مسالمت‌آمیز مسلمانان و مسیحیان به‌پایان می‌رسد. تصاویر پایانی فیلم حکایت از این دارد که به‌جای جنگ بر سر اورشلیم می‌توان در کنار هم با صلح و صفا در آن زندگی نمود.

نقش کنایه‌آمیز تصویرِ صلیب در فیلم

به نظر من صلیب در این فیلم نقشی کنایه‌آمیز ایفا می‌کند. صلیب که نمادی از محبت فداکارانۀ مسیح در راه بشر و پیام او مبنی بر دوست داشتنِ دشمنان است، در این فیلم علامت لشکری است که به قصد جنگ و خونریزی در حرکت است. در واقع سازندۀ فیلم تضاد جالبی را در این موضوع نشان می‌دهد. صلیب در اصل نشانه فداکاری و قربانی مسیح است برای نجات گناهکاران، و وسیله‌ای است که صلح و آشتیِ انسان را با خدا امکان‌پذیر می‌سازد. اما صلیب براق و طلایی‌ای که پس از شکست صلیبیون در میان اجساد آن‌ها نقشِ زمین شده است، در واقع پایمال شدنِ فرمان مسیح مبنی بر محبت به دشمنان را به‌طرزی نمادین به بیننده یادآور می‌شود. به همین خاطر است که از خلال گفتگوهایی که گهگاه از زبان شخصیت‌های کلیدی فیلم می‌شنویم، بدون استثنا به نارضایتی درونی آن‌ها پی می‌بریم. اغلب این شخصیت‌ها حس کرده‌اند که خدا در این مکان نیست، و یا آنان دیگر قادر به احساس کردنِ حضور او نیستند.

احساس سرخوردگیِ بانیانِ جوان

بالیان جوان در سراسر فیلم شخصیت اصلی است. اسکات همواره او را در مرکز فیلم قرار می‌دهد و مواظب است که قهرمان فیلم تحت‌الشعاع مسائل دیگری چون جنگ قرار نگیرد و به حاشیه رانده نشود. در واقع اسکات اکثر پیام‌های خود را از زبانِ بالیان به تماشاگران انتقال می‌دهد.

بالیان پس از خودکشی همسرش می‌کوشد با سفر کردن به اورشلیم، به زندگی‌خود هدف ببخشد. او می‌کوشد از این طریق برای روح همسرش مغفرت بطلبد، احساس تقصیر را از وجدان خویش بزداید، پدری را که هیچگاه نمی‌شناخته بهتر بشناسد، و عاقبت به جنگجو و شوالیۀ قهرمانی تبدیل شود که شمشیر پدر متوفیِ خود را به‌دست می‌گیرد تا از شهر مقدس خدا دفاع کند. اما به پایانِ فیلم که می‌رسیم می‌بینیم بالیان همچنان یک آهنگر فراری است در جستجوی آمرزش و رهایی! او سفر خود را به پایان نبرده و در مورد ایمان خود نیز مطمئن نیست. سفر به اورشلیم و نبرد در میدان کارزار نتوانسته روح متلاطم و افسرده او را احیا کند.

پادشاهی آسمان کجاست؟

عنوانی که فیلم بر خود یدک می‌کشد را چگونه باید ارزیابی ‌کرد؟ به‌نظر من نقطۀ قوت فیلم، بیان این واقعیت است که پادشاهی آسمان را باید نه در شهری خاص و جنگ و خونریزی برای حفظ آن، بلکه در درون خود انسان جست. بالیان به توصیۀ پدرش برای دستیابی به آمرزش و ایمان عازم اورشلیم می‌شود، اما این شهر عاقبت جز تلی از مرده‌هایی که از بیم تعفّن به آتش کشیده می‌شوند چه دارد که به او تقدیم کند؟ انسان سقوط‌کرده در هر کجای دنیا همچنان انسان سقوط‌کرده است و هیچ شهر زمینی نمی‌تواند وضعیت او را اصلاح کند. اورشلیم به قول سردار مسلمانان "هیچ نیست"!

آنچه که در دورانِ جنگ‌های صلیبی گذشت، درست برعکس تعالیم عیسی مسیح بود. ‌مسیح در مقابل پیلاطس به صراحت فرمود که پادشاهی خدا از این جهان نیست. به‌عبارت دیگر، پادشاهی آسمان از سنگ و چوب ساخته نشده است که مسیحیان برای حفاظت از آن به سلاح‌های این جهان متوسل شوند. به‌همین خاطر است که پولس در رسالۀ خود می‌نویسد که جنگ ما با گوشت و پوست نیست و اسلحۀ ما نیز از این جهان نیست (افسسیان ۶؛ دوم قرنتیان ۱۰:‏۴).

عیسی مسیح به شاگردان خود فرمود که پادشاهی خدا در درون خود آن‌هاست (لوقا ۱۷:‏۲۱). بالیان نیز در پایان فیلم با دست به سینۀ خود اشاره می‌کند و می‌گوید که پادشاهی خدا در اینجاست. پادشاهی خدا چیزی درونی است، نه بیرونی. چنین پادشاهی‌ای هیچ‌گاه آسیب نخواهد دید، سقوط نخواهد کرد و ویران نخواهد شد. آیا لازم است شمشیر به‌دست از این پادشاهی‌ دفاع کرد؟ خدا در کتاب‌مقدس بارها نشان داده است که آنچه پایدار و ماندنی است، سنگ و ساختمان نیست. اتفاقاً خدا بارها در طول تاریخ اجازه ‌داد که اورشلیم به‌کلی ویران شود تا قوم او نگاه خود را از مکان‌های ظاهری برداشته، بدانند که خدا در وهلۀ نخست می‌خواهد پادشاهی خود را در درون قلب خود انسان مستقر سازد.

مسیحیت قرون وسطی و صلیبیون که نمایندگان آن هستند، مسیحیت کاملاً متفاوتی را به مردم معرفی می‌کردند. اسکات در این فیلم از جنگجویان صلیبی انتقاد می‌کند و نقش کشیش به‌عنوان کاهن مذهبی و نمایندۀ مسیح، کاملاً زیر سؤال است. سازنده تا آن‌جا پیش می‌رود که صلیبیون را تحریک‌کننده جنگ و خونریزی معرفی می‌کند و با نگاهی مثبت به سردار مسلمانان صلاح‌الدین ایوبی، او را کسی معرفی می‌کند که بیش از صلیبیون در پی صلح و آرامش است.

فیلم "پادشاهی آسمان" با اینکه زخم کهنه‌‌ای را در تاریخ مسیحیت مجدداً می‌شکافد، در القای این پیام موفق است که پادشاهی آسمان را در فتح فلان شهر و ریختن خون هم‌نوعان جُستنِ، نتیجه‌ای جز سرخوردگی ندارد.


ارزیابی این مقاله ٣ from ٩٩ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En